جيب مقدارى نقدينه بيرون آورده گفت : « مىدانم كه تو دستتنگى و كسى را هم نمىشناسى كه حاجت به دو برى چنانكه اين حال هم بر من گذشت ، اين پنجاه تومان است خواهش مىكنم كه منتى بر من نهى يا همهى آنرا و اگر نه ، مقدارى از آن را كه لازم دارى بىتكلف و انديشه برگيرى . » مرا مناعت و عز نفس مانع آمد تا چيزى از آن قبول كنم ، ولى به اندازهاى اين عمل در نظرم ممدوح و محمود آمد كه بعدها در چند جا ذكر آن را به ميان آوردم .
* * * معاندين من چون به آرزوى خود رسيدند در طى عرايض مفصل بشارت اين فتح و فيروزى را كه نصيب امر بهائى شده بود ! براى شوقى شرح دادند . او تا اين اندازه رضا نداد و نوشت كه : « پدر را از ملاقات پسر ممنوع مداريد شايد انشاءالله دوباره به عظمت امر بهائى و مبادى ساميهى آن ميل كند . » لذا چند روزى به منزل پدر شده خاطرش را شاد داشتم ، ولى باز معاندين در كمين نشستند و به خيال خود عيون و جواسيسى در كار ما گماشتند . حتى شنيدم كه خادمهى منزل آيتى و ديگران را تطميع كرده بودند كه اگر گاهى صبحى بدين جا آيد ما را خبر دهيد . آن بيچارهها هم هروقت كه گرفتار سؤال و استفسار مىشدند از راه طمع بيهوده چيزى مىگفتند كه فلان روز صبحى بدين جا آمد و چنين و چنان گفت و مجموع اين اخبار را سند كفر ما دانستند در صورتى كه خدا شاهد است كه بنده فقط براى رعايت حال پدر و كسان خود قدم به منزل آواره نگذاشتم و مدتها با او همدم نشدم تا آنجا كه به من پيغام داد كه : « به هيچگونه اعتماد بر اين جماعت مكن و وثوق به قول اينان نداشته باش و ابن اصدق را در نظر بگير و بدان كه اين جماعت با تو همان كنند كه با او كردند . »
باز هم ابن اصدق
گزارش ابن اصدق را ناتمام گذاشتيم ، اكنون به مناسبت به اتمام آن پرداخته ، گوييم يكى دو هفته قبل از حركت ما از حيفا ، عبدالبهاء يكى از بهائيان شيرازى را مأمور كرد