اى هنر نهاده بر كف دست * عيبها برگرفته زير بغل
تا چه خواهى خريدن اى مغرور * روز درماندگى به سيم دغل »
* * * اين سخنانرا كه گاهى از غايت دلتنگى مىگفتم معدودى از دشمنان دوستنما آنها را ده چندان كرده به گوش مشايخ امت ! مىرساندند . مدتى گذشت اعضاى محفل روحانى يكبار ديگر مرا خواستند و باز پند و نصيحت آغاز كردند كه : « از معاشرت ناقضين بپرهيز و با دوستان بياميز ! كه صلاح دنيا و آخرت تو در اين است . » و اگرچه اكثريت اعضا از طريق شفقت اين سخن مىگفتند و بسيار رعايت احوال مرا مىكردند ، ولى چنان رميده شده بودم كه به اين زودىها رام نمىشدم ؛ خصوصاً كه يكى دو مغرض در بين آن جمع بودند كه به مقتضاى سابقهى عدوات ، آتش فتنه را دامن مىزدند و چندان پافشارى كردند تا موفق به اجراى مقصود ديرين خود شدند و ارتداد مرا صادر كرده تكفيرم نمودند .
قضا را آن ايام پدر من تازه از مرض مهلكى كه عارضش شده بود بهبودى يافته و در خانواده هم براى برادرم در تهيهى لوازم عروسى بودند و دو روز هم به تحويل بيش نمانده و قبل از انتشار ، يكى از اوراق تفكير را براى پدرم فرستادند . معلوم است كه آن سخنان در حال او كه تازه از مرض برخاسته و جامهى صحت پوشيده چه تأثيرى داشت . من چون حال اسفناك و پريشانى خاطر او را ديده ، مضطرب و مضطر شدم و گفتم : « گناه از من است كه بىرعايت مقتضات احوال نفوس ، هرسر كه در ضمير پنهان داشتم آشكارا ساختم و اكنون براى راحتى قلب شما به آنچه امر كنى حاضرم . » فىالحال مرا به نزد حاجى امين برد و اورا بر محفل روحانى متغير ساخت . حاجى امين ، امين خود را مأمور اصلاح اين كار كرده به محفل فرستاد . او رفت و برگشت كه : « بايد نوشتهاى از صبحى در دست من باشد تا آنرا ارائه داده مصلح شوم . » حاجى امين گفت : « بايد نوشته بدهى كه هر بىاعتنايى كه نسبت به امر بهائى از من سر زده قصورى بوده كه من بر آن مقر و مذعنم و الا كار روبه راه نخواهد شد ! » من