هم « رسائل اخوان صفا » را كه در هند چاپ شده به دست آورده بخوانيد تا بدانيد كه بعضى از مبادى كه در دست شماست و آنرا نوبر شيرين از باغستان معارف خود دانسته بر طبق نمايش گذاشته مردمانرا بدان مىخوانيد ميوههاى كرم خورده در پاى درخت آنان است » .
اين سخنانرا كه من براى تذكر آنان مىگفتم كه بدينوسيله دنبالهى دليل گيرند و حجت بالغه را دريابند ، مدعيان من حمل بر بىدينى و مخالف با بهائيت كرده به لسان شفقت منعم مىكردند ؛ ولى من مىگفتم : نه آخر تحرى حقيقت از اصول اين ديانت است ، پس چرا از فهم مطالب گريز و پرهيز بايد ؟ ! » .
* * * در اين ايام روزى در منزل دكتر سعيدخان بودم كه ناگاه آواره در آنجا پيدا شد . چون محلى امن بود ، من هم مدتها آرزوى آن مىداشتم كه آواره را ببينم و بلاواسطه از او استفسار مطالبى بكنم ؛ آن فرصت را غنيمت دانسته با او به گفتگو مشغول شديم و بسيار سخنها به ميان كشيديم . درد دلها اظهار داشت و از صدمات واردهى برخود از احبا شكايتها به ميان آورده از اوضاع سفر خويش به حيفا و اروپا غرائبى نقل كرد كه البته بعضى از آنها را در كتب او خواندهايد .
بنده از روى سادگى و آزادگى در چند جا با بعضى از رفقا بيان اين ملاقات و مصاحبه را كردم ، معدودى از مدعيان محبت اين قضيه را آب و تابى داده به محفل روحانى رساندند كه : « صبحى با آواره آمدوشد دارد و البته اين ائتلاف خالى از اغراضى نيست . » اين بود كه شبى مرا به محفل خواستند و با زبان رفق و مدارا نصيحتم كردند كه : « از قرار معلوم شما را با آواره الفتى پيدا شده و برضد امر و احبا قيام و اهتمامى داريد و هم به جوانان بهائى سخنانى مىگوييد كه باعث خمودت و سستى ايشان مىشود و آنانرا به تشويش فكر مىاندازيد ! » بنده گفتم : تفصيل ملاقات من با آواره چنان است كه خود در چند جا گفتهام ، زايد بر آن چيزى نيست . حال مىخواهم تا مرا بگوييد كه مدعى من كيست و كه تفتيش در احوال من كرده ؟ » گفتند : « ما
خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 226
مساهمون: فضل الله مهتدى
ص٢٢٦