مقصودمان از اين سخنان تذكر شما بود نه چيز ديگر . » گفتم : « پس خواهش مىكنم اگر شخصى از اين به بعد چيزى از من به نزد شما گفت حكم غيابى نكنيد ، مرا خبر دهيد شايد بتوانم رد كنم و كذب خصم را بنمايم . » گفتند : « چنين مىكنيم . » و نكردند .
وغرضم اين بود كه بدون جهت با جماعتى كه تمام خاندان و منسوباتم از آنهايند خصمى نكنم و اگر افكارى دارم همچنان در دل نگهدارم .
در اثناى اين قيل و قال به تدريج آميزش خود را با احبا كم كردم و به ندرت به مجالس و محافل احباب مىرفتم ! و هر وقت كه به مجلسى پا مىگذاشتم بعضى از عاميان بهائى به كنايه وطعن سخنان ناسزا مىگفتند . شبى در مجمعى بوديم بر حسب معمول لوحى خواندند ، بعد از آنكه لوح تمام شد شخصى غزلى خواند ، مضمون مقطع غزل اين بود كه برخيز تا به جاى اسپند در آتش تخم چشم منافق را بسوزيم ! پس از اتمام غزل يكى از گوشهاى فرياد برآورد : غريب شعرى مناسب حال بود ! خصوصاً اسپند و چشم منافق . » اگرچه اكثريت احباب مقصود را نمىفهميدند ، ولى نگاه همان چند نفر و غمز و لمزشان « 1 » بعضى را مىآگاهانيد . چون از آن جمع بيرون شديم با چند نفر از دوستان كه يكى دو از ايشان همراز و دمساز بودند گفتم : « شما را به خدا ببينيد چه قدر اينها نادان و كم ادراكاند گرفتم به قول خود منافقى در اين جمع است ، چه چيز جز محبت و رأفت نفاق او را به وفاق مبدل مىكند ؟ اگر آدمى را زهد ادريس باشد اين حركات به فكر ابليسش مىكشاند » .
و هم گفتم : « اين بيچارهها با اين اخلاق و رفتار ميخواهند سرمشق اهل عالم باشند و دنيا را به وحدت برسانند و بساط روح و محبت بگسترانند ؛ بيچارهتر از اينها آنها كه خبر از سريرت و خوى درون اين جماعت ندارند و فريب تظاهرات اخلاقىشان را مىخورند ؛
هامش
( 1 ) . غمز و لمز : هر دو كلمه به معنى اشارهى با چشم يا سر و مانند آن