شگفت اندر شده آنچه مىشنيدند به اين و آن مىگفتند .
از طرف ديگر بعضى اوقات كه به مجلس جوانان مىرفتم براى اينكه مقدار دانش آنان را بيازمايم سؤالاتى از ايشان كرده وادار به جوابشان مىنمودم . مثلًا مىگفتم : « به چه دليل اين ظهور را حق مىدانيد ؟ » مىگفتند : « به دليل ادعا و استقامت . » مىگفتم : « از اين مدعيان كدام يك ادعايى اظهار كردند ؟ بهاءالله تا آخر ايام زندگى خود و همچنين عبدالبهاء در عكا و حيفا و آن حدود خود را مسلمان معرفى مىكردند . شخص بهاءالله و همهى احباب به امر او روزهى ماه رمضان را مىگرفتند و عبدالبهاء هر روز جمعه به نماز جماعت حاضر مىشد و بر طريقهى اهل سنت نماز مىگذارد به اندازهاى كه تا به امروز يك نفر از اهل آن اراضى ندانست كه اينان شيعهاند و يا سنى تا چه رسد كه خود صاحب داعيه باشند . عبدالبهاء در لوحى كه براى يك نفر از محققين بغداد فرستاده بود در آنجا به صراحت ذكر كرده : « اما التسمي بالبهائيه كتسمي بالشادليه . » ( و شادلى يكى از فرق متصوفهى اهل تسنن مىباشند كه عبدالبهاء بهائيت را در عرض آنها قلمداد كرده و رئيسشان در آن وقت شيخ محمود شامانى مقيم در شام بود و با عبدالبهاء هم دوستى داشت و من نيز او را ديدم مردى ساده و نيك مىنمود . )
عجبتر از اين ، در لوح ناصرالدينشاه نگاه كنيد كه در آنجا خود را مملوك ، يعنى بندهى زرخريد و عبد و غلام مىخواند و هم در « رسالهى هفتوادى » ، كه نسبت به شيخ عبدالرحمن كركوتى چه مقدار تواضع مىكند » .
دگرباره مىگفتند : دليل اعظم اين ظهور تعاليم اجتماعى ، آن است كه محتاجاليه عموم اهل عالم مىباشد و كسى نظاير آن را نياورده و سابقه نداشته ! » مىپرسيدم : آنها كدام است ؟ » مىگفتند : « صلح كل و وحدت عالم انسانى . » مىگفتم : « اتم و اقواى آن در تصوف و عرفان موجود است ، حتى متصوفه وحدت وجود قائلاند و صلح كل از اصطلاحات آنهاست و حسبالمسلك اين طايفه بايد تمام كائنات را به نظر حب نگاه كنند ؛ شيخ اجل سعدى شيرازى مىفرمايد :
خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 224
مساهمون: فضل الله مهتدى
ص٢٢٤