كه خط نستعليق را بسيار زيبا مىنويسد از بهائيان صميمى و درستكار است .
از قزوين به تهران آمدم ، اما اين بار حالم دگرگون بود ، آن جوش و خروش سابق و شوق و شور پيشين را نداشتم ، قدرى معتدل شده بودم ، لوح احمد را نمىخواندم وگرد نماز نمىگرديدم و در محافل احبا جز به حكم اجبار نمىرفتم و مگر به ضرورت سخن نمىگفتم ؛ اين سبك چون بر خلاف عادت سابقهى من بود ، بعضى از اذهان را متجسس و دقيق در احوال من كرد .
تكفير !
اگرچه من هيچگاه تصور نمىكردم كه با جمعيتى خصم شوم و به معارضهاى پردازم و هم نمىخواستم كه آنچه در دل دارم بر زبان آرم تا خاطرى از من آزرده نگردد ، ولى چه توان كرد كه انسان هرچند نيروى ضبط نفس داشته باشد گاهى زمام از كف به در مىدهد و مىگويد آنچه را كه گفتن نمىخواهد خصوصاً آنگاه كه عواطف محرك او باشد .
بعضى از جوانان تازهكار بهائى كه شور تبليغ در سر داشتند بيشتر نزد بنده مىآمدند و دلايلى براى اثبات حقانيت امر مىخواستند و يا حديث و خبرى كه اخبار از اين ظهور داده باشد مىطلبيدند ، مرا دل بر حال اينها مىسوخت و با ملايمت از راه حكمت نصيحتشان مىكردم كه : « اى برادران ! اينكار را شما به اهلش واگذاريد و خود دنبالهى تحصيل علم گيريد كه كاشف هر حقيقتى است . حفظ حديث حكم بن ابى نعيم و خبر امهانى ثقفيه چه كمالى به شما مىدهد ؟ گرفتم كه تمام كتب حديث و اخبار را منطبق به اين ظهور كرديد ، چه طرفى خواهيد بست ؟ هان ايام عمر را غنيمت شمرده ساعات زندگى را بيهوده نگذرانيد تمسك به علم و عمل كنيد و از اين راه به سرمنزل كمال حقيقى خود را برسانيد » .
بعضى از جوانان اظهار امتنان نموده اين سخنان به گوش مىگرفتند و ديگران به