نوع است . و اگر به ديدهى تحقيق بنگرى حقيقت مسلمانى جز اين نيست .
حركت از آذربايجان
بر حسب دعوت احباب سفر به نقاط مختلفهى آذربايجان كردم تا آنكه احباى خلخال مرا به محالّ خود خواندند . روزى كه ارادهى حركت بدان سمت داشتم ، مكتوبى از آنان رسيد كه : « چون اسم شما گوشزد بعضى از اهالى شده و ما مىخواهيم جمعى در اينجا تربيت شوند ، لذا خواهش مىكنيم كه در ورود خود به مركز خلخال خويشتن را صبحى نخوانيد و بهائى ندانيد ؛ متنكراً وارد شويد و خود را به اسم معلم معرفى كنيد ، تا مردم از شما دورى نكرده معاشر شوند و بدين واسطه جمعى هدايت گردند » .
بنده التفاتى به اين دستور ننموده بدون تغيير اسم و رسم وارد هرآب قصبهى خلخال شدم و مدتها در منزل سيدحمدالله رئيس السادات و سيدعزيزالله صدرالعلما كه هر دو از نجباى آن محلاند بودم و بيشتر الفت با مسلمين داشتم ، زيرا بر رفقا تفوق علمى و اخلاقى داشتند و چندى نيز در هشتجين در صحبت دوست خود محمود آقاى پناهى بودم و از آنجا به زنجان و قزوين آمدم . ميرزا موسىخان مدتها بود كه رخت از عالم خاك به ديگر جهان كشيده و داغ فراق خود را بر دلها گذاشته ، لذا اسعدالحكما كه او را نيز اگر از آزادمردان به حساب آريم چندان غلط نرفتهايم ، قيام به واجبات و داد مىكرد . در منزل شبى با فاضل معاصر جناب حجالاسلام سيدحسين حائرى مناظرهاى داشتيم ، گفتگو بر سر حديث لوح فاطمه در كتاب « كافى » راجع بالنص فىاثنىعشر بود ؛ نتيجه از آن مناظره به دست نيامد جز دوستى و ارادت اين بنده نسبت به آن حضرت بود كه الى الان پابرجاست .
در اين سفر ميرزا طرازالله سمندرى نيز زياده محبت نسبت به اين بنده اظهار نمود و گاه پذيرايى مرا چون يكى از افراد خاندان خود محرم و محترم مىداشت ؛ اين مرد