قريب 15 فرسخ راه را در ظرف سه روز پياده طى ساختم و چون در آنجا آنقدر توقف كردم كه از كوفتگى راه بهدر آمدم روانهى تبريز گشتم ؛ و اين اول سفرى بود كه به تنهايى بدون رفيق و معاون و يا معاونت كسى به تبليغ پرداختم و در اكثر نقاط آذربايجان سير مفصلى كرده و شهر خوى را هم كه در سفر سابق نديده بودم ديدم . همچنين مياندوآب را تا حدود كردستان و در مياندوآب نيز به ورود اين بنده بلوايى احداث گشت ، ولى نه چنانكه در ميانج شده بود .
* * *
وضع تبليغ
در محل خود فراموش كردم به عرض برسانم روزى را كه از حيفا بيرون مىآمدم عبدالبهاء در دفتر يادداشت اين بنده به خط خود دستورى نوشت كه قاعدهى من در زندگى باشد و به موجبش عمل كنم و آن اين بود :
« هوالابهى
جناب صبحى ! چون صبح روشن باش و مانند چمن از رشحات سحاب و عنايت ، پرطراوت گرد و در كمال شوق و شعف سفر نما و در نهايت سرور و طرب بر ديار مرور نما و پيام آسمانى برسان و زبان تبليغ بگشا و [ با ] منطق بليغ ، بيان حجت و برهان كن ! از جهان و جهانيان منقطع باش و به بارش نيسان جانفشانى پرورش ياب ! چون ابر بهارى از محبت جمال رحمانى گريان شو و چون چمن از فيض ابر سبحانى خندان گرد ! چون چنين گردى تأييدات ملكوت ابهى پى در پى رسد و توفيقات افق اعلى احاطه كند و عليك البهاء الابهى عبدالبهاءعباس » .
بالجمله معلوم شد كه من مأمور رساندن پيام آسمانى هستم و سخن را عبدالبهاء دربارهى كمتر كسى از احبا به زبان قلم آورده بود و چون شروع به كار تبليغ كردم كه در نظر اهلش بزرگترين خدمت در عالم انسانيت است ، بهائيان با آن سابقهاى كه من در اين امر داشتم فراوان به من حرمت مىگذاشتند و بىاندازه خدمت مىكردند من