تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 212

مساهمون:

ص٢١٢
اطراف را گذاردند و فحول احبا برخى را سرّاً و گروهى آشكارا بر ثبوت و رسوخ در امر و تثبيت ديگران دلالت كردند ؛ از آن جمله ، نامه‌اى مفصل به عنوان اين بنده ارسال داشتند كه : « طبيب حاذق چون درد را شديد بيند ، درمان را به همان اندازه قوى كند ؛ فلذا رنج فرقت عبدالبهاء ترياق اعظمش اذعان ولايت شوقى است . » وهم در آن نامه مرا به عنايات عبدالبهاء متذكر داشته تحريك به قيام بر واجبات وفايم كرده بودند !

مسافرت به همدان

چند ماه ازين واقعه گذشت بنده عازم سفر آذربايجان شدم و چون سيد اسدالله قمى از عزم من آگهى يافت ، خواهش موافقت كرد ، موافقت كردم ؛ لذا به اتفاق او و ميرزاصالح اقتصاد كه آن‌وقت در صحبت سيد بود ، روانه‌ى قزوين شديم و از آنجا به صلاحديد قزوينيان ، سفر آذربايجان را در عهده‌ى تأخير گذاشته به طرف همدان رفتيم . البته مىدانيد كه اين سيداسدالله همان است كه در بادكوبه و عشق‌آباد يادى از او كرديم ؛ بالجمله پيرمردى بود اهل وجد و حال و داراى حب جمال ! واكثر در سفرهاىخود غلامى امرد استخدام مىكرد و از اين جهت زبان طاعنان درباره‌اش دراز بود . روزگارى به تبريز رفت و از آنجا صبىاى صبيح‌الوجه « 1 » كه تقى نام داشت با خود آورد . احبا بالاخص حاجى امين دهان به تعنتش گشودند و ملامتش نمودند ، ولى او را قصد سوئى نبود و غرضى ! مدتى زحمت تعليم و تربيت او را كشيد ، ولى چه سود كه كودك بيچاره در حوالى سنگسر از چارپا بر زمين خورده پهلويش مريض گشت و آقا سيد اسدالله بنفسه به درمان او پرداخت و چندان روغن كرچك به وى خورانيد تا از رنج زندگى رهايى يافت ! . . . همدان اكثر بهائيانش يهودىاند و به نظر اين بنده بيشتر از آنان براى فرار از
هامش
( 1 ) . صبيح‌الوجه : زيبارو