تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 213

مساهمون:

ص٢١٣
يهوديت بهائى شده‌اند تا گذشته از اينكه اسم جهود از روى آنها برداشته شود ، در فسق و فجور نيز فىالجمله آزادى داشته باشند و من از اين قبيل يهوديان نه در همدان ، بلكه در تهران نيز سراغ دارم و بر اعمال آنان واقفم كه از يهودىگرى در پناه بهائيت گريخته و بدين واسطه استفاده‌هايى مىكنند . در همدان بين بهائيان يهودى و بهائيان مسلمان كه به احباى كليمى و فرقانى معروف‌اند از روزگار پيشين كدورت و نفاق بود و هر دسته براى خود مشرق‌الاذكارى جداگانه داشتند ، ولى چون زور و زر با بهائيان يهودى بود ، مسلمين از اهل بهاء ميدانى براى جولان نداشتند . هرچند عبدالبهاء در ضمن الواح عديده آن دو فرقه را به اتحاد و ائتلاف و ترك بيگانگى دعوت و دلالت همى كرد ، ولى نتيجه‌ى مطلوبه به احسن وجه گرفته نمىشد . مبلغ همدان ، جوانى تبريزى از نوكرزاده‌هاى امير بهادر مرحوم بود كه خوب رگ خواب آنان را به‌دست آورده حظ خود را از هر جهت برمىگرفت و روزگار خوشى را مىگذراند . پيوسته لب از باده‌ى همدان تر مىكرد و شب با ساده‌ى همدان به سر مىبرد ؛ خصوص در ايام زمستان ، يعنى بهارمستان و عيد مىپرستان ؛ بساط كرسى ، دستاويز نيكويى براى ملاعبه و ملامسه بود و از آنجا كه « كار نيكو كردن از پر كردن است » چنان مهارت در فن يافته بود كه گاهى اگر حركتى مىكرد طورى مىكرد كه لحاف هم تكان نمىخورد ! . چنين شخصى كه شمه‌اى از نعت او شنيدى ، ورود ما را در همدان خوش نمىداشت ؛ لذا بناى تفتين را گذاشت و به هر حيله كه دانست و وسيله‌اى كه توانست سيد اسدالله را به خصومت اين بنده وادار كرد و چون من بر اين سرّ وقوف يافته بودم ، سيد اسدالله را بسيار نصيحت كردم كه فريب اين گول و مول جهودان بهائى را مخور و آبروى ما و خود را بر خاك مريز و عز ما را بر باد مده ؛ ولى او نشنيده ، كم‌مهرى آغاز كرد و رخت خود را بسته با ميرزا صالح به قزوين رفت ، تا از آنجا به رشت و از رشت رفته‌رفته به حيفا رود . بنده را از اين حركت كه سبب وهن و زحمت زياد شده