بود چنان متأثر كرد كه از غايت دلتنگى بر زبان راندم كه شما در اين سفر موفق نخواهيد شد و قضا را چنان شد . در رشت حالتى شبيه به سكته به آقا سيداسدالله دست داد و عموم اطباى رشت براى مزاج او آن مسافرت طولانى را مضر ديده او را منصرف كردند ، ناچار فسخ عزيمت نموده به قزوين و تهران برگشت .
اين بنده نيز پس از چندى به قزوين آمدم تا از آنجا مهياى سفر آذربايجان شوم . در قزوين بودم كه سيداسدالله از رشت برگشت ؛ يكى دو روز به يكديگر توجهى نكرديم تا بالاخره آقا سيداسدالله به دلجويى برخاست و عذر ماجرا خواست به طورى كه هردو به آب ديده غبار كدورت از دل شستيم . او به تهران رفت و من در آنجا مقيم شده پس از چندى روانهى خمسه و زنجان و آذربايجان گشتم . در ميانج مدتى توقف كردم و با اهل آنجا طرح صحبت و الفت ريختم . روزى يكى از رؤساى ادارات دولتى در خانهى خود امام جمعهى محل و اين بنده و جمعى از وجوه اهالى آن قصبه را به ناهار ضيافت دعوت كرد ؛ از دو ساعت به ظهر تا آنگاه كه خوان آش و خورش گستردند ، با امام مشغول محاجه بوديم و سخن در اثبات مظهريت مدعيان بود ؛ امام اگرچه مردى خوشفطرت و بافكر بود ، ولى چون در مناظره دستى نداشت و برهان را از سفسطه فرق نمىگذاشت و از مدعاى ما ، كيفيت آن و تاريخ امر بابى و بهائى خبرى از جايى نگرفته بود ، مغلوب من شد و چنين است حال هر كس كه با مبلغين اين طايفه درافتد و بهسبب بىوقوفى از هر جانب و جهل بهمعارف دين خود ، از عهدهى جواب برنيايد .
مرغ پر نارسته چون پران شود * طعمهى هر گربهى دران شود
احبا بعد از اين فتح و فيروزى ( علىزعمهم ) تاب سكوت نياورده بر سر هر كوى و بازار مردم را دعوت به ديانت بهائى مىكردند و خلاصالكلام كار به جايى رسيد كه حكومت رسماً حركت مرا از آنجا خواست و چون من احساس خطر كرده بودم ، نيمشبى با چند نفر از خربندگان سيسانى ، كه بهائى بودند ، روانهى سيسان شدم و