تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 211

مساهمون:

ص٢١١
چند روزى هم در گنجه توقف كرده از آنجا به بادكوبه آمديم و همچنان از بادكوبه عازم وطن مألوف ايران و بندر پهلوى گشتيم و پس از چند سال بار دگر خاك پاك وطن را توتياى ديده كرديم . گويى به‌خانه‌ى خود وارد شديم و اين جمعيت هرچند ناشناسند ، ولى برادران و كسان ما هستند و من در آن لحظه به حقيقت دريافتم كه حب وطن ، طبيعى و فطرى انسان حتى حيوانات است و اگر كسى مخالف آن حكمى ابراز كند بر خلاف طبيعت رفته و منحرف از فطرت گشته . از بندرپهلوى به رشت و از رشت به قزوين رهسپار شديم و هنوز از رنج سفر نياسوده و غبار راه از جامه نزدوده بوديم كه از تهران خبر رسيد كه : « حضرت عبدالبهاء به ملكوت اعلى صعود فرمود ! » معلوم است كه اين امر در اهل بهاء چه تأثيرى كرد و چه لطمه‌اى به امر بهايى وارد آورد ! بحث در اين موضوع و اخبار از اين وقايع فصلى جداگانه لازم دارد كه ان‌شاءالله موقع آن خواهد رسيد . پس از در گذشتن عبدالبهاء بنده چندى در قزوين توقف كرده ، آنگاه روانه‌ى تهران شدم . اهل بهاء عموماً از اين مصيبت دلشكسته و اكثر مأيوس بودند كه ديگر كجا چون عبدالبهايى پيدا خواهد شد كه با تدابير مخصوصه‌ى خود ، حفظ و صيانت امر بهائى و حدود احبا را بكند ؟ و چون در طول مدت حيات خود ذهن اهل بهاء را متوجه اين نكته كرده بود كه بعد از او اداره‌ى امر به دست جمعيت خواهد بود و اعضاى بيت‌العدل حاكم بر بهائيان خواهد شد ، حتى در لوحى كه چند مرتبه آن را طبع و در بين احبا نشر دادند به صراحت مىگويد : « كسى بعد از اين ، حق ادعاى هيچ مقامى ولو مقام ولايت باشد نخواهد داشت . » اين بود كه قاطبه‌ى احبا هيچ‌يك منتظر ولى امرى نبودند و حتى بعد از درگذشتن عبدالبهاء بعضى از بهائيان ساده‌لوح بيت عدلى هم تأسيس كردند ، تا آنكه چند تلگراف از حيفا رسيد كه : « حضرت عبدالبهاء در الواح وصيت خود براى اهل بهاء تكليف كرده‌اند . » بعد از آن ، تلگراف ديگرى رسيد كه : « شوقى افندى مركز امر . » و بعد از آن ، از طرف همشيره‌ى عبدالبهاء ، اصحابِ رتق وفتق بناى مكاتبه‌ى به