به او دستور داد كه : « شما عمامه بر سر بنهيد و به قول عايشه : « الحمدلله الذى زُيّن الرجال باللحى » ، ريش را هم ديگر نتراشيد . » بالجمله ما در حضور عبدالبهاء مشغول به گفتگو بوديم كه نفير كشتى بلند شد و مسافرين را اخبار كرد . عبدالبهاء گفت : « شما را صدا مىزند . » و از جاى برخاست و مرا در آغوش كشيد كه ديگر من نتوانستم خوددارى كنم ، بىاختيار به هاىهاى گريستن آغاز كردم ؛ اهل حرم و خدام بيت كه پيرامون من و عبدالبهاء جمع بودند ، آنان را نيز حالت رقت دست داد و خود عبدالبهاء را هم حال منقلب گشته گفت : « صبحى ! گريه مكن انشاءالله باز يكديگر را ملاقات خواهيم كرد » .
اما شيخ اسدالله كه بهائيان فاضل لقبش دادهاند و قبلًا بيان حالى از او كرديم و از رشت با او رفيق طريق شديم ، براى آن آمده بود كه به آمريكا رود ؛ قبل از آنكه عبدالبهاء او را به آمريكا گسيل دارد يكى دو ماه در حيفا متوقف و تحت آزمايش بود ! بالاخره كلاهش را از سر برداشتند و عمامه به جايش گذاشتند و جامهى كوتاهش را كندند و جبهى فراخ به برش كردند و با اين هيئت و صورت روانهاش ساختند ؛ چه عبدالبهاء [ را ] تصور چنين بود كه اين قسم از لباس در انظار اهميتى دارد و در ممالك غرب جلب نفوس مىكند . فاضل چون به آمريكا رسيد ، رندان بهائى دورش را گرفتند تا به دستور آنان در مجالس و محافل آغاز سخن كند و هر هفته مكتوب مشروح و مفصل چنانكه رسم عريضهنگاران بهائى است از خدمات برجستهى او و نفوذ امر بهائى در آن اقاليم واسعه به حيفا ارسال مىداشتند كه اين اخبار را براى احبا در مجالس بخوانند تا مبلغين تشويق و مبتديان بر امر ثابت گردند !
* * * شبى مكتوبى از آمريكا از ناحيهى فاضل و رفقايش رسيد و در طى آن ، ورق روزنامهاى بود كه عكس فاضل را با لباس آنچنانى و مقدارى از ترجمهى حال و معلوماتش را درج كرده بود . روزنامه را عبدالبهاء به يكى از انگليسىدانان داد تا براى حاضرين ترجمه نمايد . تصادفاً بعضى از مسافرين ايرانى و هم كسانى كه شيخ اسدالله
خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 208
مساهمون: فضل الله مهتدى
ص٢٠٨