تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 206

مساهمون:

ص٢٠٦
خبيثه بىنياز مىكند ، آيا سزاوار است كسى دماغ از روائح طيبه معطر شده ، آرزوى مادون آن كند . » پس روى به سوى يزدانى كرده گفت : « احمدخان چه مىگويى ؟ » و از اين راه مقصود خود را به ابهام تفهيم كرد ، او را از ديدار محمدعلى افندى منصرف گردانيد .

خروج از حيفا

دو ماه قبل از آنكه عبدالبهاء از اين جهان فانى به در رود ، روزى به بازار براى خريد بعضى از چيزها رفته و در دكان يكى از دوستان نشسته به گفتگو مشغول بودم كه يكى از خدام عرب به نزد من آمده گفت كه : « افندى تو را احضار كرده ! » اگرچه اظهار افندى مرا هرروز ، آن هم چند بار ، براى من امر عادى بود ، اما ندانستم اين دفعه‌ى به‌خصوص چرا در من تأثيرى ناخوش كرد . برخاستم و سراسيمه به سراى عبدالبهاء و يكسر به خانه‌ى مخصوص وى درون شدم ؛ با كمال و محبت اذن جلوس داد و براى من چاى خواست . سخن از اهميت امر تبليغ به ميان آورده گفت : « مىخواهم تو را بر اين امر مهم بگمارم و براى انتشار آثار اين ظهور به اطراف بفرستم . من نظر به انس و الفتى كه با عبدالبهاء و محيط كرمل و حيفا و فضاى بهجى و عكا گرفته بودم ، سخت كدر شدم و اين سخن بر من تلخ آمده به طورىكه از ظبط نفس عاجز گشتم و امارات « 1 » حزن برچهره‌ام پديدگرديد . عبدالبهاء اين معنى را دريافته شروع به بيان محسنات تبليغ كرد و گفت : « آن‌كس كه محل اعتماد و اطمينان من باشد ، او را مأمور به تبليغ مىكنم و چون بىاندازه به تو وثوق دارم براى اين كارت انتخاب كردم و الحمدلله كه زبانى گويا و منطقى فصيح دارى » . اين همه‌ى عنايات در من تأثيرى نكرد و همچنان بر افسردگى خود باقى بودم ، لذا
هامش
( 1 ) . امارات : نشانه‌ها