عبدالبهاء گفت : « من اين سخن براى ترقى حال و مصلحت حال تو مىگويم ، يك سفر تبليغى مىكنى و چون شير منصور و مظفر برمىگردى ، ولى اگر خيلى متأثرى و رغبتى بدين امر ندارى مرو ، همينجا مقيم باش ! » من گفتم : « نى ، چون به صرف اراده فرموديد ، مخالفت امر نمىكنم و هرچه باداباد ، مىروم . »
روز ديگر عبدالبهاء به منزل من آمد و نزديك دريچه بر روى مندر بنشست و چنان اظهار عنايت و محبت نمود كه مرا خجل نمود ! پس سيبى از جيب خود به در آورد و با دست خويش آن را پوست كنده به دو نيمش كرد ، نيمى به من داد و نيمى خود بخورد ! آنگاه به نقل بعضى از وقايع خانوادگى راجع به ميرزا موساى كليم برادر بهاء و فرزندانش پرداخته ، گفت : « اى صبحى ! اينها اسرار داخلى است و نبايد به كسى باز نمايم ، ولى براى تو گفتم تا بدانى كه اگر جناب كليم قيام به تبليغ كرده بود اوضاع خاندانش از اين بهتر مىشد كه هست ، همينطور ميرزاآقاجان كاشى ؛ حال اميدوارم كه در منتهاى مسرت و بهجت اين خدمت و مأموريت را به پايان رسانى » .
دو روز بعد از آن روز ، عبدالبهاء مرا براى زيارت وداعى به عكا و روضهى بهاء برد و در عرض راه و شبانهروزى كه در بهجى بوديم از اسرار امر و رموز تبليغ و مسافرت خود به آمريكا و تأثير آن ، سخنها گفت و چون از بهجى برگشتيم به ترتيبى كه قبلًا گفتم براى آخرين دفعه به زيارت عكس بهاء و سيد باب با آن آداب موفق شديم و از داخلهى حرم يك كيسهى كوچك از خاك باغچهى بهجى به اسم تربت و چند شمع و يكى دو دستمال تبرك دست عبدالبهاء و يك تنپوش مخصوص او را به بنده دادند ؛ من هم مقدارى كتب و اوراق و ساير اثاثيهى خود را كه حملش خالى از اشكال نبود به روحى افندى به رسم وديعت سپردم تا چون به حيفا بازگشت كنم به من مسترد دارد و هنوز آن امانت در نزد ايشان است . آخرين چايى را بنا به امر عبدالبهاء با هم خورديم ، پس از آن ، رخصت مسافرت يافته روانهى بيروت شدم . شيخ اسدالله بابلى نيز كه از مأموريت آمريكا فراغت جسته به حيفا آمده بود ، او نيز به همراهى اين بندهى مأمور به ايران گشت . قبل از حركت ، عبدالبهاء او را نيز خواست و
خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 207
مساهمون: فضل الله مهتدى
ص٢٠٧