يزدانى از او و انزجارش از وى بود و يزدانى راست يا دروغ چيزهايى به او نسبت مىداد كه از كودكان تازه فهم هم سزاوار نمىنمود . . .
خلاصه يزدانى چون اوضاع حيفا را ديد و دانست كه عبدالبهاء به صرف ميل و اراده او را نخواسته و امورى مشاهده كرد كه موافق با ذوق و سليقهاش نبود ، سخت دلتنگ گرديد و آزردهخاطر شده به بعضى از احباب سخنى مىگفت كه بيرون از فهم آن روزى ما بود ؛ من جمله تعرض مىكرد كه : « مسافرينى كه به اوطان خود مرخص مىشوند مقدارى از خاك عكا را به عنوان تربت در كيسهى كوچك ريختن و به آنها دادن و شمع نيمسوختهى روضهى بهاء را براى شفاى امراض به آنان بخشيدن و تار موى عبدالبهاء را در كاغذ پيچيدن و به آنان سپردن چه معنى دارد ؟ عجبا ! ما خود عاملين به اين اعمال خرافى و اهل وهم مىدانيم و در دل به آنان مىخنديم ، حال عين آنرا خود مجرى مىداريم با اين فرق كه در اسلام اين حركات از مردم عامى و بادىالرأى سرمىزند و تازه پس از هزار سال بىخبران از حقيقت اسلام دچار اين اوهاماند و بلاشك اگر در ايام پيغمبر و اهل بيت چنين مىكردند منهى مىشدند ، ولى اينجا در اول ظهور و در بين خواص و عوام احباب به توسط اهل حرم ، اين بدع باطله ترويج مىشود » .
بارى سخنان او بسيار بود كه در اينجا بدين مختصراً اكتفا شد و هم در ايام اقامت خود در حيفا روزى به من اظهار كرد كه : « من ميل دارم محمدعلى افندى را ديده باشم ، نه از آن جهت كه ميل خاطرى به دو دارم ، بل از آن سبب كه مىخواهم جمال و مقال و حرف حسابى او را هم از نظر گذرانده باشم ، اگر از عبدالبهاء اين اجازه را براى من دريافت دارى كارى بس نيكو كرده باشى . » من اين جمله را به عبدالبهاء گفتم ، فرمود : « از طرف خودت او را به نحوى از اين خيال منصرف كن ، زيرا صلاح او نيست كه با اين جماعت ملاقاتى كند . » و قضا را همان روز در موقع پسين ، يزدانى و معدودى از احبا در باغچهى بيت در حضور عبدالبهاء بودند ، عبدالبهاء سخن خود را به مناسبت بدين نكته رسانيد كه : « استنشاق بوهاى خوش ، انسان را از استشمام روائح
خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 205
مساهمون: فضل الله مهتدى
ص٢٠٥