تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 204

مساهمون:

ص٢٠٤
آن لوح ، شامل بعضى تعاليم و مبادىاى است كه در اكثر الواح موجود است ؛ از قبيل وحدت عالم انسانى ! اتحاد اديان ! ازاله‌ى تعصب وطنى و ملى و امثاله . و هم در آنجا گويد كه بهاءالله اول كسى است در مشرق كه صلح عمومى را اعلان كرد و جمعيتى قبول كردند و آن جمع الان با يكديگر در نهايت محبت و سلامت‌اند ! ! . اگر چه عبدالبهاء از اينكه يزدانى به غير آنچه هست معرفى شده بود آشفته گشت ، ولى به هيچ وجه چاره‌اى نداشت كه هرطور كه هست با رفيقش به لاهه بروند و اگر كارى نمىكنند اقلًا اين لوح را به مجلس صلح لاهه برسانند تا هرچه زودتر نتيجه‌اى از آن به روزگار بهائيت عايد گردد . مأمورين چون به هلند و لاهه رسيدند به خلاف انتظار در آنجا نه مجلس صلحى مرتب ديدند و نه بر آن اقوال اثرى مرتب يافتند ، به هزار زحمت يكى از اعضاى آن مجمع را پيدا كرده آن لوح را به دو سپردند و خود روزگارى سرگردان و حيران در آن ديار به سر بردند و گاه‌به‌گاه ( تلگرافى ) نقدينه مىخواستند . آخر عبدالبهاء به جان آمده در جوابشان نوشت : « آن مقدار پول كه تسليم شما براى خرج سفر شد آسان به دست نيآمده بود ، با اين وجود مصارف لازمه داده شد ، حال كه چنين است توقف شما در آنجا صلاح نيست ، مراجعت كنيد . » لذا حضرات به قول معروف با دست از پا درازتر به حيفا بازگشتند و چون اين بنده و جمعى ديگر از ارباب حل و عقد با ابن اصدق صفايى نداشتيم و او را آزار مىرسانديم ، عبدالبهاء قبل از رسيدنش به حيفا مرا خواسته گفت : « ابن اصدق مىآيد ، ولى بايد به خلاف سابق با او به محبت رفتار كنى » . چون ابن اصدق به حيفا رسيد ، بنده به دستور عبدالبهاء كمال دوستى را درباره‌ى وى به جا آوردم و كاملًا به حمايتش پرداختم به حدى كه عبدالبهاء نپسنديده روزى در اثناء سخن به من گفت : « تو را گفتم كه با ابن اصدق محبت كن ، نگفتم با او دوست باش ، محبت كردن غير دوست بودن است ! » آن وقت دانستم كه عبدالبهاء از او دل خوشى ندارد و اين مسافرت خرمن آبروى او را به يكبارگى بر باد داده . و نتيجه‌ى سوء ديگرى كه از اين مسافرت عايد ابن اصدق شد ، سلب اعتماد