تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 201

مساهمون:

ص٢٠١
فرادادم تصديق كرده‌ام ؛ حتى در ايام جمال مبارك همچنين بود و از بيانات مبارك است : « نسمع الكذب و نسكت و يظن القائل ان يشتبه علينا . » خلاصه سخن بدين‌جا منتهى شد كه من گفتم : « چگونه است كه بعضى به حضور مىآيند و مفترى مىشوند و به دروغ نسبتى به ديگرى مىدهند و سخنانشان مؤثر مىشود ، مانند قضيه‌اى كه در چند روز قبل اتفاق افتاد ؛ آيا واقعاً سركار آقا شخص متهم را مقصر ميدانيد و حقيقتاً آنچه مدعيان او گفتند صدق و حق بود ؟ » عبدالبهاء گفت : « نه . » گفتم : « پس چگونه او را تنبيه كرديد ؟ » گفت : « چاره جز آن نبود ، در همه‌ى ادوار چنين بوده ، در ايام رسول اكرم « 1 » پيرمردى حضور حضرت آمده عرض كرد : فلان دختر كه معقوده‌ى من است از آمدن به خانه‌ى من امتناع دارد . پيغمبر فرمود : تا دختر را حاضر كردند ، سپس او را خطاب كرده گفت : چرا اطاعت شوهر خود را نمىكنى ؟ گفت : اين كس شوهر من نيست . پيغمبر مرد را گفت : شاهد دارى . گفت : دارم . پيغمبر امر به احضار آنان كرد ، شاهدان آمدند و شهادت دادند ، اين زن متعلقه‌ى اين شيخ است . پيغمبر فرمود : زود با شوهر خود به خانه‌ى او رو . دختر فرياد برآورد يارسول‌الله ! من هرگز زن اين مرد نشدم و به خانه‌ى او نمىروم . گفت : ياوه مگوى و بيهوده فرياد مكن ، بايد در اطاعت اين مرد درآيى . دخترك ناچار گفت : مىروم ، ولى مىخواهم بدانم كه در حقيقت من اين مرد را به شوهرى قبول كرده‌ام و علم پيغمبر بر اين گواهى مىدهد ؟ پيغمبر گفت : نمىدانم كه در نفس‌الامر تو اين مرد را قبول نكردى . گفت : پس چرا حكم كردى كه با او بروم . گفت : « شاهداك زوجاك » . حال هم‌چنين است و چاره جز اين نه . » مرا غم بر غم افزود و در آن‌حال بر حال پرملال او نيز افسوسى خوردم ، زيرا « روح را صحبت ناجنس عذابى است اليم » . و بالجمله از اين قبيل امثله چندان گفت تا مرا اقناع كرد ، ولى بالنتيجه خوشدل نشد كه من تا اين اندازه گرفتار اين‌گونه افكار و دقيق در اين قبيل امور باشم .
هامش
( 1 ) . صحت و سقم اين داستان بر ما معلوم نيست .