نوشته و در آن اظهار داشته كه صبحى افندى به من گفت : فكر نان بكن خربزه آب است . » مرا چنان حال دگرگون شد كه تا چند دقيقه در بهت فرو رفتم و گفتم : « خدا شاهد است كه در ياد ندارم كه چنين چيزى به اين مرد گفته باشم و اگر گفتهام غرض مخصوصى نداشتهام ، شايد در طى امثلهى فارسى كه براى تمرين و تعليم او به زبان آوردهام اين كلامم هم در آن بوده ، معذلك گناه از من است كه يك بىسوادى را خواندن و نوشتن آموختم ؛ اعلمه الرمايه كل يوم ، فلما اشتدّ ساعده رمانى ! » « 1 »
اين يك نمونهاى از تربيت آن محيط در مدت قليلى بود .
فلذا از مشاهدهى اين قبيل قضايا به اندازهاى من دچار تأثر و حيرت بودم شب و روز در فكر ، كه عبدالبهاء به فراست دريافت كه مرا در دل انديشهاى است . روزى مرا خواست و گفت : « دوش اى جان از چه پهلو خاستى كه چنين پرجوش چون درياستى ؟ چرا اينقدر فكر مىكنى ؟ اگر امرى حادث شده بهتر آن است كه به من بگويى و اگر كدورتى از كسى در دل دارى خوشتر آن باشد كه بازنمايى كه چون كدورت در دل بماند نتيجهى خوشى ندارد . »
من لختى از مشاهدات خود را راجع به دنائت بعضى از احبا و طائفين بيان كردم . عبدالبهاء گفت : « من اينها و بالاتر از اينها را مىدانم با آنچه را كه تو مىدانى ، ولى چه بايد كرد ، بايد به سكوت و رأفت گذراند و الا كسى در ميدان نمىماند . » دگر باره عرض كردم : « مغرضينى كه مىآيند و لب به سعادت ديگران مىگشايند اينها را مجال مقال ندهيد و از خود برانيد . » گفت : « نمىشود ، از اين گذشته من به حرف اينها گوش مىدهم ، ولى قبول نمىكنم و گوينده تصور مىكند همينكه من به اقوالش گوش
هامش
( 1 ) . هر روز به او تيراندازى مىآموختم ، پس چون ساعدش نيرو گرفت به سوى من تير انداخت سعدى مضمون شعر عربى را در گلستان در دو بيت زير گفته است :باوفا خود نبود در عالم * يا مگر كس در اين زمانه نكرد
كس نياموخت علم تير از من * كه مرا عاقبت نشانه نكرد