متحير مىماند كه گاهى براى سلوت « 1 » خاطر درد دل خود را به كه بازگويد و يا مصيبت رسيدهاى را چهسان تسلى بخشد . حتى كار به اندازهاى سخت بود كه نمىشد بهحكم عاطفه در مواقع لازمه خدمتى بهنفسى كرد ؛ يك مثل عرض مىكنم تا از آن مجمل ، حديث مفصل بخوانيد و آن اين است :
يكنفر جوان عامى در بندرعباس گرفتار اهل بهاء شد و در اثر تبليغ ، بهائى گشت و چون تازهكار بود حفظ مقتضيات وقت و زمان را نمىنمود و هرچه بر دلش مىآمد بر زبان مىآورد ، از اين جهت كسانش از او كناره كردند ، او هم به بهانهى اينكه نمىتواند در محل خود بماند ، زن و فرزند خود را رها كرده به حيفا آمد و در آنجا اظهار كرد كه چون من تازه بهائى شدهام اگر به زودى مراجعت به بندر كنم مرا مردم آسوده نخواهند گذاشت ، پس بر من منتى نهيد و مرحمتى كنيد تا همينجا بمانم و به خدمتى سرافراز شوم . اين بنده به پايمردى يكى دو نفر ديگر ، آن بيچارهى دربهدر را در حيفا متوقف ساختيم و در نزد عبدالبهاء وساطت كرديم تا مقرر شد كه به پرستارى و خدمت حاجى ميرزا حيدرعلى اصفهانى يكى از مخلصين و قدماى بابيه كه پير و زمينگير و در گوشهى مسافرخانه افتاده بود بپردازد . بعد از مدتى به نزد بنده آمده و خود را محجوب نموده گفت : « من خواندن و نوشتن نمىدانم اگر به جهد شما چيزى بياموزم تا جان در بدن دارم مرهون منت و ممنون محبت شما خواهم بود . » بنده را كثرت شوق و رغبت او محرك شده هر روز بعد از ظهر در عين گرمى هوا به بالاى كوه كرمل ( مسافرخانه ) مىرفتم و او را درس مىدادم ، تا به جايى رسيد كه توانست مختصرى بنويسد و به زحمت چيزى بخواند . و خلاص القول اول كاغذى كه نوشت عريضهى شكايتى از من به عبدالبهاء بود و من چون اطلاعى از اين نداشتم چند روزى هم بعد از آن قضيه به كار درس و مشق او مىپرداختم ؛ تا روزى عبدالبهاء مرا گفت : « صبحى ! به اين شخص چه گفتهاى ؟ » گفتم : « از چه مقوله ؟ » گفت : « عريضهاى » به من
هامش
( 1 ) . سلوت : آرامش