تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 195

مساهمون:

ص١٩٥
مقبره را انبار گندم كرده ، آثار و علائم قبر نيز مشهود است . بدان پيرزن گفتم : شيخ را ( ابوهريره ) آزار مرسان و چندان گندم به حلق او مريز . گفت : غم مخوريد شيخ حوصله‌اش فراخ است ! » . روزى به قراءاطراف طبريه به گردش رفته بوديم ؛ از دور ديهى پيدا شد عبدالبهاء گفت : « اين قريه‌ى مجدل است و موطن مريم مجدليه همين‌جاست . » در اين بين زنى جوان از دور پيدا شد كه سبويى از آب به دوش گرفته به درون ده مىرفت ؛ عبدالبهاء گفت : « صبحى ! آن زن را ببين ، مريم مجدليه همچنين زنى بوده است . » چون به ده رسيديم اطفال و دختران ده به دورادور كروسه گرد آمدند ؛ عبدالبهاء جمله را امر به رقصيدن كرد ؛ كودكان بىچون و چرا به رقص درآمدند بعد به هريك دوغروش عطا كرد و از آنجا گذشته به قريه‌ى صفد آمديم . از طبريا به سواحل نهر اردن ، كه گويند يحيى ، مسيح - على نبينا و عليهما السلام - را در آنجا تعميد داد ، رفتيم و چند روزى در عدسيه كه يكى از قراى آن حدود و از املاك عبدالبهاءاست مانديم زارعين آنجا زردشتيان يزدى هستند كه به امر عبدالبهاء به آنجا رفته و در زى اعراب درآمده . در عدسيه بوديم كه خبر آوردند در قدس و يافا و حيفا بين مسلمين و يهود نزاع در گرفته است . عبدالبهاء كه چندى در آنجا قصد اقامت داشت ، عزم رحيل كرده به سنخ و از آنجا به حيفا رهسپار شد . در حين مسافرت به طبريا كه از قراى و مدن مىگذشتيم ، عبدالبهاء از اتاق خصوصى خود در راه‌آهن به اتاق ما مىآمد و بيانى تاريخى راجع به هر نقطه‌اى مىنمود ؛ من جمله چون به با بيان رسيديم و همچنان‌كه از روزنه‌ى راه‌آهن به خارج نگاه مىكرديم به نزد ما آمده گفت : « اينجا بابيان است ، قشون اسلام بسيار زحمت كشيدند تا اين نقطه را فتح كردند و بيشتر رنجى كه بردند از بىآبى بود . » و پس از مختصر شرحى گفت : « اين اراضى را عمروعاص با 25 هزار سپاهى فتح كرد . »
خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 195 | فضل الله مهتدى