سفر عبدالبهاء به اطراف فلسطين
در خدمت عبدالبهاء مكرر به عكا و بهجى رفتم و اوقات خوشى گذراندم و هم اطوار مختلفهى او را در زندگانى ديدم .
همانا مردى بود با سعهى اخلاق و حسن اراده و گشايش صدر و در كليات امور صاحب فكر و تدبير ، با اين همه هميشه از سهو مصون نبود ، بسيار رأفت نشان مىداد و خود را نسبت به هركس مشفق مىنمود ، ولى عصبىمزاج بود و گاهى كه او را تغيير احوال رخ مىگشود سخت آشفته و متأثر مىگشت ، در بعضى مواقع زودباور بود و از اين جهت سعايت در او تأثير داشت و ساعى كامياب مىگشت .
چون صداقت و صميميت مرا در خدمت ديد ، فراوان محبت كرد و بسيار رأفت مبذول داشت و گاهبهگاه عنايت خود را نسبت بهاين بنده بر زبان مىراند !
روزى در كروسه براى گردش با او به باغ رضوان شديم . ( كروسه مركبى است بهمانند دليجان كه رانندهى آن موازى سايرين مىنشيند و گنجايش نه نفر را دارد ، در هر رديفى سه نفر و با دو اسب و گاهى با چهار رانده مىشود . )
در ضمن صحبت گفت : « من در ايام جمال مبارك يكبار آنهم پشت سر ايشان سوار كروسه شدم ، اما ببين رأفت و مهربانى من تا چه درجه است كه تو را هميشه پهلوى خود جاى مىدهم و هرجا مىروم با خود مىبرم به طورى كه وفور محبت من تو را مغبوط همه كرده است ! » و الحق چنان بود كه گفت . خوب به خاطر دارم كه وقتى در حيفا به مختصر نقاهتى دچار شدم يك روز از خانه به در نيامدم ، عصر آنروز عبدالبهاء به عيادتم آمد و حالم پرسيده غمگسارى كرد ، آنگاه فرمود : « اى صبحى ! ببين چقدر من مهربانم ، چون دانستم كه تو را عارضه رخ داده به احوالپرسى شتافتم ، خواهد آمد زمانى كه تو در همينجا ( حيفا ) مريض خواهى شد و كسى تفقّدى از تو نخواهد كرد ، آن وقت به ياد من خواهى افتاد و خواهى گفت كه فلانى چقدر مهربان بود ! »