بگسترد و روزى چند غافل از مكر عالم پير از وصل دلبر جوان تمتع برداشت ! پس با زن و مادر زن به تهران آمد . در تهران مريض شد و چون آثار بهبودى در خود يافت به رشت رفت تا از آنجا به امر ولى امر شوقى افندى به حيفا رود ، ولى مأمور اجل به حكم خداى عزوجل گريبانش را گرفته به وادى خاموشانش كشانيد .
* * * اگر بخواهم مشروح و مفصل مشاهدات خود را در عكا و حيفا بنويسم شايد به تأليف دو جلد كتاب نياز افتد ، از اين جهت رعايت ايجاز و اختصار را كرده ، رئوس و امهات مطالب را به ميان كشيدم و نيز چشم از معلومات و مشاهدات شخصى خود پوشيدم و از قضاياى شخصيه صرفنظر كردم و اينكه مىبينيد معترض شرح حال بعضى از نفوس شدم ، اين جمله از بزرگان و اكابر اين طايفهاند كه شايد بعد از اين به مرور زمان جزو اولياى خدا محسوب شدند ! و اهل كرم و كرامت گردند ! ! .
احباب و عرايض آنان به حضور عبدالبهاء
گذشته از اطلاعات عمومى كه از طريق معاشرت احبا و مسافرت در شهرها و ديدن بزرگان اين طايفه و خواندن تمام كتب و الواح اين فرقه بهدست آوردم ، از يك منبع مهمى يك سلسله اطلاعات ديگرى حاصل كردم و آن ، وقوف و اطلاع بر عرايض احبا و مندرجات در آن و مطالب خصوصى و اسرار داخلى فردى اهل بهاء بود كه جز اين بنده و عبدالبهاء كسى را بر آن وقوفى نيست و البته از شرح و بيان اين قسمت صرف نظر مىكنم و تمام اسرار را كه عبدالبهاء بهصرف اعتماد بهراستى و درستى من مكتوم نمىداشت افشا نمىنمايم ، تا گذشته از اينكه نفس عمل محمود و ممدوح است ظن او نيز بر امامت من نزد اهل خرد فاسد نگردد و هم در نزد آزادمردان از مردمى و اهليت دور نباشم .
ولى براى اينكه بدانند اين سخن از در لاف و گزاف نيست به ذكر يكى از آن كه بعدها از پردهى رمز به صحنهى كشف در آمده اكتفا مىكنم و آن ، مكتوبى است كه