تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 187

مساهمون:

ص١٨٧
گشت ! چهارمين داماد آقا ، احمد يزدى قنسول پورتسعيد بود كه كوچك‌ترين دختران عبدالبهاء را داشت . در بين اينها باز با آنكه مىشد چند دقيقه صرف وقت كرد ميرزا محسن بود كه خط شكسته را نسبتاً بد نمىنوشت و مابقى ديگر مردمانى بىخبر از روزگار و عارى از رسوم و آداب بودند و باآنكه هر يك براى خود در اين مدت ثروتى اندوخته و ضياع و عقارى به‌هم‌زده ، مع‌ذلك جميع مخارجشان حتى مصارف تحصيل اولاد و مسافرت‌هاى خودشان از كيسه‌ى عبدالبهاء و از نقدينه‌اى بود كه احبا به‌عنوان « حقوق‌الله » به‌عكا مىفرستادند و در واقع زندگى راحتى داشتند و اگر غايت زندگانى را درخواب و خوراك و حظوظ حيوانى بدانيم ، مردمانى سعيد و خوشبخت بودند و باوجود اين ، خضوع تام به عبدالبهاء نداشتند و اطاعت كامل از او نمىكردند . شبى در محضر عبدالبهاء جمعى از مسافر و مجاور نشسته بودند ، ميرزا جلال هم با كمال عجب وارد شد و بر كرسىاى نشست ، بىآنكه تواضعى كند و چنين مىنمود كه از عبدالبهاء كدورتى در دل دارد و همچنان‌كه عبدالبهاء مشغول به سخن گفتن بود و عموم حاضرين گوش به كلمات وى فراداشته بودند ، او براى خود روزنامه مىخواند و از نفس عمل معلوم مىشد كه دل‌تنگىاى دارد كه براى تشفى خاطر اين كار را مىكند . و از اينها گذشته كارهاى ناصواب ديگر بسيار از آنان سر مىزند ، ولى كسى را ياراى دم زدن نمىبود ، زيرا عبدالبهاء دهان‌ها را بسته بود ، زيرا مىگفت كه : « اگر كسى از يكى از كمترين خدام ما بدگويى كند مقصودش توهين ماست » . مع‌ذلك در سرّ وخفا احباى مطلع و بيدار چون گوشى مىيافتند حرفى مىزدند ، ولى به‌عنوان دلسوزى براى امرالله بدگويى از منتسبين مىكردند ؛ از آن‌جمله بود ميرزا محمود زرقانى كه به دامادها و منتسبين عبدالبهاء اعتمادى چندان نداشت و به من نصيحت همى كرد كه مبادا اعمال آنها تأثيرى در افكار تو كند . وقتى مقدارى نقدينه تسليم من كرد تا تقديم عبدالبهاء كنم ، ضمناً به من تذكر داد كه : « اين پول و هر پولى