نداشت و با آنان روش جز از طريق مدارا نمىكرد . وقتها براى من درد دل ساز مىنمود و از ابتلائات خود در بين آن گروه سخنها مىگفت به طورى كه مرا رقت قلب دست مىداد و باخود مىگفتم : حقيقتاً عبدالبهاء مظلوم دست احباست ! » .
روزى بر سبيل شكايت براى من حكايت كرد كه : « به اندازهاى ادارهاى امر در اينجا مشكل است كه چون بين دو نفر خلافى افتد و من بخواهم به حقيقت حكمى كنم و حق به طرف ذىحق دهم ، آن ديگرى يك راست راه قصر را پيش مىگيرد ( يعنى به طرف محمدعلى افندى مىرود ) اين است كه من كمتر در كار اينها مداخله مىكنم . »
روزى با روحى افندى ، نوهى عبدالبهاء كه قبلًا شرح ملاقاتم را در بيروت با او دادم در خصوص بهائيان آن حدود گفتگو مىكرديم ؛ من گفتم : « عجبا ما در تهران گمان مىبرديم كه بهائيان عكا و حيفا چون شب و روز در محضر مباركاند و بلاواسطه از زبان « حق » استماع پند و نصيحت مىكنند ! جامعتر و كاملتر از ديگراناند و حال آنكه ضعف ايمان و اعتقاد ايشان و نقص عواطف و احساساتشان بر هر كسى معلوم است . » روحى مىگفت : « بلى چنين است كه مىگويى يك شخص ديگر هم اين ايراد را گرفت و حضرت خانم ( همشيرهى عبدالبهاء ) جواب دندانشكنى به او دادند ، يعنى فرمودند : « چراغ هميشه پاى خودش تاريك است ! »
هرچه در احوال طائفين و منتسبين بيشتر دقت مىكردم بر تعجب من مىافزود كه ياللعجب ضعف استعداد را نگر ؟ ! كه اين قوم سالها در معرض تصاريف ليل و نهار واقع شده و نفوس مختلفه ديده و مواعظ و نصايح بسيار به گوش خود از رؤسا شنيده معذلك قدمى رو به طرف كمال نرفته جز بعضى از منتسبين عبدالبهاء كه در مدارس بيروت مبادى علوم را سطحاً و زبان انگليسى را مختصراً آموخته بودند ، سايرين از حليهى سواد نيز عاطل بودند و با نزديكىاى كه از آن اراضى به اقليم مصر داشت و وسايل تحصيل كتب علمى و ادبى و اخلاقى از هر جهت فراهم بود ، باز اوقات عزيز عمر را به بطالت مىگذراندند .
خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 185
مساهمون: فضل الله مهتدى
ص١٨٥