تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 184

مساهمون:

ص١٨٤
برجست و قطعه را پايين آورده و بر زمين مىزند و به تركى مىگفت : بيزيم غالبميز گيديور ! « 1 » الغرض عبدالبهاء راضى نبود كه از بهائيان ثابت كسى با محمدعلى و پيروانش ملاقات كند و اگر كسى چنين مىكرد از او دلگير مىشد و او را از خود ميراند و اين گناهى بود كه قابل آمرزش و عفو نمىبود . فلذا در عكا و حيفا احباب براى ضديت و معاندت با يكديگر مجالى داشتند كه چون دو تن با يكديگر بر سر امرى منازع مىشدند يك طرف پيشى جسته خصم خود را به‌ملاقات و تمايل به « ناقضين » ( پيروان محمدعلى افندى ) متهم كرده از ميدانش به در مىكرد و از براى اين كار ، يعنى اينكه دانسته شود از ثابتين كدام يك نهانى با محمدعلى افندى رابطه دارند ، عيون و جواسيسى معين شده بود كه كاملًا مواظب احباب بالاخص مسافرين باشند . * * * جماعتى از بهائيان كه در عكا و حيفا هستند ، از جهت اعتقاد و علاقه‌ى به بهائيت مشابهتى با بهائيان ايران ندارند ، اينها چون از آن بساط دور و مهجورند شوق و شورى دارند و نسبت به اين امر درخور ايمان و اعتقاد خود با قلم و قدم و دم و درم ، حتىالامكان كمكى مىكنند ، به عكس آنان كه چون شب و روز محشور و مأنوس با رؤسا هستند و مطلع و واقف بر مجارى امور تعلق تامى به امر بهائى ندارند و بهاء و عبدالبهاء را چنان‌كه مؤمنين دوردست شناخته نمىشناختند و متصل در تزلزل فكر و اعتقاد بودند چندان‌كه كمتر بهائى در عكا پيدا مىشود كه در مدت حياتش اقلًا يكى دو دفعه از عبدالبهاء اعراض نكرده باشد . احكام و اوامرى را كه به موجب كتاب اقدس اهل بهاء بدان مأمورند بهائيان حيفا و عكا مجرى و معمول نمىداشتند ، حقوق صد روزه را نمىدادند و هيچ‌گونه كمكى به پيشرفت مقاصد بهاء و عبدالبهاء نمىكردند . عبدالبهاء چندان خشنودى خاطر از آنها
هامش
( 1 ) . غالب ما مىرود