طرف او رفته بناى بىحرمتى را گذاشتند ، حتى دست به برشال او بردند و فحاشى آغاز كردند ، ميرزا محمدعلى كه در دست آنان عاجز شده بود گفت : « آيا اين است تربيت جمال مبارك ( بهاء ) ؟ »
حتى بعد از آنكه عبدالبهاء بدرود زندگانى گفت و با آن تفصيل كه شايد شنيده باشيد اهل عكا و حيفا جسد او را تشييع كردند و در مجالس ترحيم حاضر شدند چون ميرزامحمدعلى و كسانش خواستند در محافل تذكر حاضر شده خود را شريك در اين مصيبت بنمايند ، اهل حرم و منتسبين عبدالبهاء آنها را راه ندادند و گفتند : « ما نمىتوانيم شما را ببينيم ، پس بهتر است قدم در اين خانه ننهيد ، عرض خود مبريد و زحمت ما مداريد » .
و خود عبدالبهاء نيز از مواجهه و ملاقات محمدعلى افندى بىاندازه احتراز داشت و اگر گاهى تصادفاً با او در كوى و گذرى روبهرو مىشد كاملًا ملول و افسرده مىگشت .
عبدالبهاء حكايات غريب و عجيب نسبت به محمدعلى افندى مىداد كه اگر آن جمله ذكر شود سخن به درازا خواهد كشيد ؛ براى نمونه به ذكر يكى از آن كه خالى از لطيفه و حيلهى ادبى نيست مىپردازم و آن اين حكايت است كه شبى عبدالبهاء براى جمعى از مسافرين و مجاورين بيان مىكرد :
« در عكا قصابى بود ترك و شاگردى داشت امرد و خوشصورت ، موسوم به غالب ، افندى ميرزا محمدعلى در آن دكان آمد و شد داشت ! وقتى بهمناسبت كلمهى غالب كه نام آن پسر بود ميرزا محمدعلى بر قطعه كاغذى اين آيه را نوشت « ان ينصركم الله فلا غالب لكم » . بعد از چند روز من به دكانش رفتم و آن قطعه را در آنجا ديدم ، پرسيدم : اين را كه نوشته ؟ جواب داد : محمدعلى افندى . گفتم : مىتوانى بخوانى و معنىاش را مىدانى ؟ گفت : نى . گفتم : معنى چنين باشد كه اگر خدا به شما يارى دهد شما را غالبى نيست . قصاب كه مغلوب محبت غالب بود و معنى كلمهى لاغالب لكم را دريافت ، فرياد برآورد كه غالب ما نخواهد بود ، غالب ما خواهد رفت ، پس
خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 183
مساهمون: فضل الله مهتدى
ص١٨٣