و عجب در اين است كه اين هر دو قول با وجود تباين از نظر عبدالبهاء گذشته و به امضاى او ممضى گشته است !
غريبتر از اين تناقض ، اقوال رؤساى اين مذهب است با يكديگر ؛ سيد باب در بيان و ديگر مؤلفات خود شيعهى اثنى عشريه را فرقهى ناجيه شمرده و معرضين از ولايت مطلقه و خلافت بلافصل علىبنابىطالب - عليه و اولاده السلام - را جزو هالكين دانسته و به خلاف وى بهاء شيعه را همه جا با كلمهى شنيعه مرادف كرده و آنان را كاذب و مفترى دانسته ؛ دگرباره عبدالبهاء به خلاف قول بهاء حق را به اهل بيت طهارت داده و خلفاى ثلاثه را غاصبين حقوق دانسته و معاصى اولين و آخرين را به گويندهى « حسبنا كتاب الله « 1 » » منسوب داشته . و باز محمدعلى افندى به اتكاء اقوال بهاء اهل سنت و جماعت را بر شيعيان على و آلش برترى نهاده .
و خلاصه از اين قبيل تناقض آرا و عقايد در كتب و رسائل و الواح اين طايفه بسيار و تكليف محققين معتقد از اين ملت كه حسبالمسلك بايد گفتههاى رؤسا را حجت بدانند بسى دشوار است و همچنين اصول و تعاليم اخلاقى .
چنانكه بهاءالله در يك جا مىگويد : « به دشمن و دوست محبت داشته باشيد » و در جاى ديگر در « لوح احمد » مىگويد : « كن كشعل النار لاعدائى و كوثر البقاء لاحبائى . » و اين لوح احمد يكى از الواح مهمهى بهاءالله [ است ] و كمتر بهائى معتقد يافت مىشود كه لوح احمد را از بر نداشته باشد ، زيرا كه در آن لوح تصريح شده كه هر كس يكبار آنرا تلاوت كند اجر صد شهيد ! و عبادت ثقلين را به رايگان برده است ! چنانكه گويد : « قد قدر لقارئها اجر مأته شهيد ثم عبادة الثقلين ! » .
الغرض مقصود ما تحقيق در مقام وحى و هم كتاب آن بود . چون آن جمله دانسته شده گوييم اهل بهاء به خلاف مسلمين وحى را يك حالت فوق عادت و طبيعت كه مورث انقلاب حال و دهشت در نفس گردد نمىدانند ، بل آنگونه كلمات را واردات
هامش
( 1 ) . مقصود عمربن خطاب است .