تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 172

مساهمون:

ص١٧٢
بارى بر سر سخن خود بازآييم . عبدالبهاء گفت : « من مانع شدم كه به ميرزا آقاجان آسيبى برسد تا آنكه والده‌ى ميرزا محمدعلى روزى به من گفت : « آقا » ! ميرزا آقاجان در حضور مبارك جسارت غريبى نمود و عرض كرد : اگر حضرت اعلى ( سيد باب ) به جاى من بودى طاقت تحمل حركات سوء اهل حرم را نداشتى . من چون اين را شنيدم از قصر به شهر آمدم و ميرزا آقاجان را خواسته گفتم كار به جايى رسيده كه حضور مبارك جسارت مىكنى ؟ آنگاه يكى دو سيلى محكم بر رويش زدم و لگدى چند بر پشت و پهلويش فرو كوفتم پس به شفاعتش به‌حضور مبارك شتافتم » . در خلال اين احوال تقصير ديگرى متوجه ميرزا آقاجان گرديد كه بعد از مختصر مقدمه‌اى بدان برمىخوريم : بهاءالله براى اينكه احبا از حدود تجاوز نكنند و كاملًا حفظ حدود بشود و يا نظر به ملاحظات ديگر ، ترتيبى داده بود كه احبا عرايض راجعه به او را به عنوان خادم ارسال دارند و جواب از او بگيرند و اگر چه من البدو الى الختم جواب عرايض را بهاء مىداد ، ولى از قول ميرزا آقاجان خادم انشاى سخن مىكرد ؛ به اين طريق كه نخست دوستانه در سطرى چند پس از ذكر وصول مكتوب مستفسر چگونگى احوال مىشد ، آنگاه سخن از مطالب معروضه در عريضه به ميان آورده مىگفت : راجع به آن مطلب ، پس از قرائت ، قصد مقصد اعلى ( حضور بهاء ) نموده ، تلقاء « 1 » وجه معروض داشتم ! و هذا ما نطق به لسان العظم فى الجواب قوله عز بيانه ! » از اينجا ديگر لحن خطاب را تغيير داده از قول خود مىگفت و با كلمه‌ى انتهى ، جواب مطلب را ختم مىكرد و مجدد از قول ميرزاآقاجان شرحى مىداد كه ( مثلًا ) اگر كسى به عين فؤاد در اين آيات بينات كه از سماء مشيت نازل شده تفكر كند بر عظمت امر شهادت داده و مىدهد . بر اين نسق عباراتى مىنگاشت تا ذكر مطلب ديگر لازم مىآمد و همچنان از قول ميرزا آقاجان قصد مقصد اعلى مىكرد و از لسان عظمت جواب مىشنيد و آخر
هامش
( 1 ) . تلقاء : سوى ، برابر و مقابل