تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 168

مساهمون:

ص١٦٨
دام‌گستر و حقه‌باز بىدين و لامذهب و من الباب الى المحراب خراب‌اند . سرّ توحيد همين است كه بدانى براى حق در هيچ عالمى از عوالم شريك نيست ، بايد به او ناظر بود و دانست كه حق با كسى نسبت ندارد . » آنگاه شروع به بيان شواهد و امثله كرد و چندان در گوش من از اين سخنان فروخواند كه بيش از آن طاقت گفتنش نماند . گاهى كه من اين كلمات را مىشنيدم به حيرت فرو مىرفتم و با خود مىگفتم اى عجب اينجا چه خبر است ! اگر واقعاً چنين است واى بر من كه مىخواهم مدتى در اينجا با اينان انيس باغ و بستان و جليس حجره و شبستان باشم ! و خلاصه من نيز اظهار سرورى از فهم اين مطالب كرده گفتم : « آرى چنين است كه گفتى اگر جز اين بودى حقيقت توحيد ظاهر نگشتى و آيه‌ى مباركه‌ى لاانساب بينهم مصداق نيافتى . منسوب حقيقى حق آن كسان‌اند كه حكايت از خلق و خوى او كنند چنان‌كه بزرگان گفته‌اند : « اذا طابق حسن الاخلاق شرف الاعراق النسب حقيقى الولد سرابيه و الا النسب مجازى . « انه ليس من اهلك انه عمل غير صالح . » در كل ادوار چنين بوده ، ابولهب با قرابت قريبه چون بعد معنوى داشت محروم شد و سلمان فارسى از مسافت بعيده چون قرب حقيقى يافت محرم شد .
آن خليفه زادگان مقبلش * زاده‌اند از عنصر جان و دلش گر زبغداد و هرى يا از رىاند * بىمزاج آب و گل نسل وىاند » .
و شرحى عارفانه در اين‌خصوص دادم . در نتيجه باهم دوست شديم و اكثر شب‌ها در حجره‌ى او كه در زير بيت عبدالبهاء واقع بود نشسته صحبت مىكرديم و به اسم بيان حقيقت بساط غيبت مىگسترديم ! . و چون او از ديرزمانى محل اعتماد بوده و در اندرون تردد داشته و بر جزئى و كلى مسائل اطلاع وافى داشت ، مرا نيز در مواقع خود از مجارى امور بىخبر نمىگذاشت . بالجمله عبدالبهاء به شرحى كه اجمالًا بدان اشاره كردم به قول خود كياست و درستكارى مرا پسنديد و صراحتاً گفت : « چون در تو لياقتى سراغ داشتم تو را كاتب
خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 168 | فضل الله مهتدى