تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 162

مساهمون:

ص١٦٢
اينكه عكا و بهجى مركز كار و اقامت محمدعلى افندى و پيروان او بود عبدالبهاء براى اينكه از اتباع خودش كسى به آنها نزديكى نكند تا فريفته‌ى آنها نشود گذشته از اينكه ايشان را توصيه مىكرد كه در عكا با كسى ملاقات نكنند ، يكى دو نفر از كسان خود را نيز با ايشان مىفرستاد تا كاملًا مواظب آنها باشند . لذا در اين سفر شوقى افندى و يكى دو نفر ديگر را فرستاد . مسافرين چون به بهجى رسيدند و از كار زيارت فارغ شدند در اتاق‌هايى كه جنب قصر و منزل محمدعلى افندى بود منزل گزيدند و به خواندن اشعار و مناجات پرداختند . در اين وقت شوقى افندى بديشان اشاره كرد كه قصايد وجديه بخوانيد و مقصودش از قصايد وجديه اشعارى بود كه در مدح عبدالبهاء و هجاى مخالفان او است . يكى از آنان شروع به خواندن اشعارى كرد كه ترجيعاتش را هماهنگ به صداى بلند با يكديگر از روى شوق و شور مىخواندند ؛ چون اصل آن اشعار بسيار سست و مطالبش نادرست و ذم بندگان خداست از ذكرش صرف‌نظر كرده براى نمونه يك بندش را مىگويم : « والله ز يك فرج غرازيل غبى تر شد ناقص اكبر خورسند به اين شد كه رئيس البهاء شد ، هىهى چه بجا شد » ! جمله‌ى اخير را همه با هم دو مرتبه مىخواندند و مقصود از ناقص اكبر ، محمدعلى افندى است . اين اشعار را كه با آن طرز مخصوص در مقابل خانه‌ى او مىخواندند البته معلوم است در خود محمدعلى افندى و زن و فرزند و كسانش كه به گوش خويش اين سخنان ناسزا را مىشنيدند چه تأثيرى داشت و بر آنان چه مىگذشت ، ولى ما را چنان تعصب فراگرفته بود كه در حسن و قبح اين قبيل اعمال نظرى نداشتيم و اين جمله را مبدل بر خلوص و شدت ايمان خود دانسته رأفت و رحمت در حق آنان را جايز نمىشمرديم . زواره آباده چون به حيفا مراجعت كردند مصمم حركت گشتند و حسب‌المعمول براى زيارت عكس بهاء روز قبل از حركت خوانده شدند ؛ اينجا نيز بنده از موقع
خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 162 | فضل الله مهتدى