تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 160

مساهمون:

ص١٦٠
چشم اكتفا كرده با وقار و تأنى به راه خود رفت و بر سر هم بىشباهت به عبدالبها نبود . دانستم معايبى كه در خلقت براى آن ذكر مىكنند و محاسنى را كه به اين منسوب مىدارند از چه رواست ؛ با خود گفتم : « آرى ديده‌ى حب و بغض عيب و هنر نبيند . » ولى فىالفور استغفارى كرده گفتم : « چون مخالفت با طريقه‌ى ماست اگر سراپا حس هم باشد اقبح ناس است ايمان به ما اجازه نمىدهد كه او را خوب بدانيم ولو اينكه نكويش بينم ! ! * * * بالجمله به مسافرخانه‌ى بهجى رسيديم و دست و رويى شسته آهنگ زيارت كرديم و شبى در جوار روضه به سر برده فردايش به عكا و حيفا برگشتيم . قبل از حركت ، از باغچه‌ى روضه مقدارى گل ياس جمع كرده با خود به حيفا براى عبدالبهاء بردم ، ( چون شنيده بودم عطر گل ياس را خوش دارد . ) سه ساعت از نيمروز گذشته بود به حضور رفتم و عرض كردم : « به دستور مبارك نخست به النيابه از طرف سركارآقا ( اسمى بود كه عموم اهل بهاء عبدالبهاء را در حضور و غياب به آن مىخواندند ) زيارت كردم و بعد از قبل عموم احبا ، و اين گل‌ها را نيز از آن روضه‌ى رشك جنان به ارمغان آورده‌ام و اكنون مىخواهم از طرف عموم دوستان ايران پاى مبارك را ببوسم . » اين بگفتم و سر بر قدمش نهادم و تا خواست مرا منع كند من كار خود را كرده از جاى برخواسته بودم ، لذا فرمود : « بيا تا من هم روى تو را از طرف احباى ايران ببوسم . » اين اظهار مرحمت كه در نظر اهل بهاء عنايت فوق‌التصور بود بر اهميت من افزود و مرا مغبوط رفقا كرد .

بيان حال مسافرين

قبل از ورود ما به حيفا دسته‌اى از بهائيان آباده براى زيارت آمده و دو هفته هم با ما در مسافرخانه بودند . در اين مدت كه در مسافرخانه‌ى كرمل منزل داشتيم هر روز صبح با ساير مسافرين به « مقام اعلى » ( مقبره سيد باب به زعم اهل بهاء مىرفتيم . پس