تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 159

مساهمون:

ص١٥٩
مدخل مىگردند و آستانه‌ى آنجا را كه از رخام است بوسيده آهسته با حالت ادب و سكوت تا نزديك حجره‌اى كه مرقد بهاست مىروند و بىآنكه داخل آن شوند آستانه‌ى در را سجده‌گاه خود قرار داده برمىخيزند و بعد به‌طورىكه پشتشان به طرف آن خانه واقع نشود به پائين آن محوطه مىآيند وهمچنان ايستاده يكى زيارتنامه مىخواند و سايرين گوش مىدهند و گاهى نيز همان‌جا چند دقيقه نشسته مشغول ذكر و مناجات مىشوند سپس چنان‌كه درون شده‌اند بيرون ميروند . يك هفته بعد از ورودمان عبدالبهاء امر كرد به « روضه‌ى مباركه » برويم از حيفا تا عكا را با كروسه رفته ناهار را در بيت بهاء شكستيم و خانه‌ى مخصوص وى را با اثاثيه‌اش زيارت كرديم كه از آن جمله بود دو كرسىاى به شكل سرير كه بهاء بر روى آن مىنشسته و آنها را براى اينكه محفوظ و محترم بماند هريك را در صندوق بزرگ جاى داده بودند در آنها را باز كرده كرسىها را بوسيديم و لمس كرديم . بعد ازظهر از عكا به باغ رضوان رفتيم ، در آنجا نيز به زيارت بهاء نائل شديم و نيز تختى را كه براى او در وسط باغ در كنار نهر در زير درخت توت نصب كرده بودند ديديم و هم ديديم كه نشستگاه او را به دورادور ميل ظريف آهنى كشيده بودند وسطحش را گلدان گذاشته تا كسى به نشستن جسارت نكند . از باغ رضوان يكسر به طرف قصر بهجى رفتيم ؛ نزديك قصر ميرزا هادى گفت : « صبحى ! يك مناجات بخوان . » مناجات مختصرى خواندم ، پس از اتمام گفت : « ديو بگريزد از آن قوم كه قرآن خوانند . » و شخصى را از دور نشان داده ، گفت : « ميرزا محمدعلى ( برادر عبدالبهاء ) است ، الان از نزد ما رد مىشود . » من چون خيلى ميل داشتم كه هيئت او را ببينم ، چه از كراهت منظر و زشتى رخسار او از بهائيان ثابت چيزها شنيده بودم ، به دقت متوجه او شدم ؛ ديدم پيرمردى است قوى بنيه با قامتى نسبتاً كوتاه و چهره‌ى تقريباً گشاده و محاسن مشكين و گيسوان بلند كه بر اطراف شانه‌هايش ريخته ، جبه‌ى سرمه در بر و دستار سفيد كوچكى بر سر دارد ، عصاى آبنوسى به دست گرفته بدون اينكه اعتنايى به جمعيت ما كند به نگاه خفيفى از زير
خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 159 | فضل الله مهتدى