مسافرين هميشه و مجاورين گاهبهگاه در آن مجلس شرف حضور مىيافتند ، شبى ميرزا عزيزالله خان ورقا بهعبدالبهاء عرض كرد : « قربانت گردم صبحى خوب مناجات مىخواند . » در جواب فرموده : « بخواند تا ببينم . » اين بنده كه آرزوى اين را از دير زمانى مىداشتم جانى تازه يافتم و با نشاطى بىاندازه يك مناجات عربى خواندم ؛ قضا را خوش واقع شد و لحنم پسند افتاد . شب ديگر امر به خواندن كرد ، مناجاتى خواندم پس از آن گفت : « يكى از غزلهاى جمال مبارك ( بهاء ) را بخوان . » اين غزل را خواندم كه مطلعش اين است :
ساقى از غيب لقا برقع برافكن از عذار * تا بنوشم خمر باقى از جمال كردگار
و همچنان هر شب گذشته از تلاوت مناجات غزلى نيز مىخواندم و چون همهى اشعار بهاء را از بر نداشتم ، اجازه خواستم كه از غزلهاى سعدى و حافظ گاهى بخوانم . شب سوم و يا چهارم خواندنم بود كه شروع به خواندن اشعار شعراى متقدمين كرده و نخستين بار اين غزل شيخ را بتمامه خواندم :
چشم بدت دور اى بديع شمايل * ماه من و شمع جمع و مير قبايل
نام تو مىرفت و عاشقان بشنيدند * هر دو بهرقص آمدند سامع و قائل
عبدالبهاء را كه در وجود مايهاى از حالت جذبه بود ، از خواندن من متأثر شده گفت : « خوب غزلى را انتخاب كردى و اين يكى از بهترين اشعار سعدىاست ، اما من در كليات شيخ اين غزل را دوست مىدارم :
آب حيات من است خاك سر كوى دوست * گر دو جهان خرمى است ما و غم روى دوست
ولوله در شهر نيست جز شكن زلف يار * فتنه در آفاق نيست جز خم ابروى دوست
گر بكند لطف او هندوى خويشم لقب * گوش من و تا به حشر حلقهى گيسوى دوست
گر شب هجران مرا تاختن آرد اجل * روز قيامت زنم خيمه به پهلوى دوست . »
غزل را فقط تا همين شعر خواند و شعر اخير را سه مرتبه تكرار كرد ، بعد از آن از موسيقى و تأثير آن در نفس سخن به ميان آورده گفت : « ايامى كه ما در تهران بوديم حاجى علىاكبرى بود تارزن و بسيار خوب مىزد . » و نيز اظهار داشت : « وقتى كه ما