تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 154

مساهمون:

ص١٥٤
مىديديم كه عبدالبهاء در معنى هر چه هست به‌ظاهر انسانى بيش نيست و عقل هم مىگفت جز اين نبايد باشد ، ولى وهم كار را خراب مىكرد و ميزان عقل را به‌خطا منسوب مىداشت . و اينكه مشاهده مىشود كه در بعضى از احيان انسان با داشتن پاره‌اى معلومات و مشاهدات باز گرفتار اوهام است ، جهت اين است كه براى درك حقايق استخدام قوه‌اى عاقله نكرده و مقهور وهم شده . و هرچند اهل وهم به‌صورت آدمىاند ، ولى انسانى بالقوه هستند و درك كليات ايشان‌را ميسر نيست و استفاده از قواى عاليه‌ى نفس نمىكنند و آن خاصيت را متروك و مهمل دارند و اينك براى تذكر و آشنايى مبتديان به ذكر مقاله‌اى مختصر و ساده در خصوص نفس و قواى آن با تقديم معذرت از اهل فضل و فضيلت مىپردازيم .

نفس و قواى آن

انسان را در باطن اين هيكل محسوس ، جوهرى است كه ذاتاً با ساير جواهر اجسام محسوسه مباين است و حكما به‌وجود اين استدلال كردند به اينكه به واسطه‌ى اين گوهر تابناك بر جميع موجودات جسمانيه برترى دارد ، زيرا كمالات نوعيه در نفس آن انواع بيش از نوع انسان ظهور دارد ، در اين صورت بايستى انسان نسبت به سايرين پست‌تر و اگر نه برابر و يا بالفرض تمايز او از انواع چون مزيت يكى از آنها بر ديگرى باشد همچون تفاوت الماس بر سنگ و حال آنكه چنين نيست و امتياز انسان بر ديگر انواع از اين قبيل كه بر شمرديم نباشد ، بلكه اساساً تفاوت مغاير نيست . بالجمله آن گوهر پاك چنان‌كه ذاتاً متمايز از هر موجودى است ، فعلًا هم متغاير است . اثرى كه مختص به اين جوهر است و هيچ‌يك از ساير جواهر با او شركت ندارند دو امر است ؛ اول تعقل مفاهيم كليه و ادراك حقايق اشياء ؛ دوم صدور ارادات عقليه‌ى صرفه‌ى مجرده از شوائب جذب ملايمات ، يعنى شهوت و دفع منافرات ، يعنى