محضر عبدالبهاء احضار مىشديم ؛ آنشب نيز از تأييدات الهيه سخن راند و به مناسبت از علماى ايران نكوهش كرد تا رشتهى كلام به اينجا رسيد كه گفت : « علماى سابق ايران مثل علماى حالا نبودند ، اينها عالم نيستند زنديقاند . سابق بر اين ، اينطورها نبود ، علما خداترس و متدين بودند و از اين جهت در قلوب مردم نفوذ داشتند . » بعد از آن ، حكايت ملاقات مرحوم سيد محمدباقر مجتهد را در اصفهان با محمدشاه ذكر كرد بدين اجمال : « فتحعلىشاه هر وقت بهاصفهان مىرفت قبل از هر كار از مرحوم سيد باقر ديدن مىكرد ، چون نوبت سلطنت محمدشاه رسيد و سفرى به اصفهان كرد نظر به اينكه صوفى بود و با اهل شريعت صفايى نداشت ، به ديدار سيد محمدباقر نرفت . پس از يك هفته سيد محمدباقر پيغام فرستاد كه من به ديدن محمدشاه خواهم آمد .
محمدشاه و حاجىميرزا آقاسى ملتزمين ركاب را گفتند هروقت كه سيد بدينجا آمد كسى اعتنايى به دو نكند . قضا را مرحوم سيدمحمدباقر وقتى كه وارد عمارت سلطانى شد و اطرافيان و ملتزمين كبر سن و وقارش را ديدند در حالىكه بر الاغ سوار بود صفوف را بشكستند و بهطرف سيد هجوم آوردند و بهدستبوسىاش تبرك جستند و هنگامهاى برخاست چندانكه بعضى كه دستشان بهآقا نمىرسيد سم و دم الاغ را لمس مىكردند . سيد نزديك عمارت از الاغ پياده شد و از ناتوانى نتوانست از پلهها بالا برود محمدشاه و حاجى ميرزا آقاسى بهزير آمدند و زير بغلش را گرفته بهبالاخانه بردند . سيد كوفته شده بود ، لذا لدىالورود بر روى كرسى نشست و چون يك كرسى بيشتر در اتاق نگذاشته بودند كرسى ديگر براى محمدشاه آوردند . » بعد گفت : « اين جمله ناشى از اعتقاد و ايمان او بود . » پس از آن ، از تقواى حج الاسلام مرحوم ميرزاى قمى بدين مضمون حكايتى نقل كرد : « ميرزا ابوالقاسم قمى معاصر فتحعلىشاه بود . در ايام او وقتى دويست نفر از تركمانان را گرفته به تهران آوردند ، فتحعلىشاه جمله را محكوم به قتل كرد . اين خبر چون به ميرزا رسيد فتحعلىشاه را گفت دست از خون اين بيچارگان بازدار ، چه گذشته از اينكه اينها را در جنگ اسير نكردهايد ، اينها مسلمان و اهل قبله و لاالهالااللهاند ، هر چند از اهل سنت و جماعتاند .
خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 152
مساهمون: فضل الله مهتدى
ص١٥٢