وى در جواب مرقوم داشت : اگر ضمانت بهشت را براى من مىكنى من از ايشان دست برمىدارم . » ميرزا در ذيل آن نوشته نوشت : « خدايا تو شاهدى كه اين احقر بندگان تو بندهى ديگر تو را به ترك منكرى دلالت مىكند او در ازاى آن ضمانت بهشت را مىخواهد خدايا تو مىدانى كه نمىدانم فردا بر من چه خواهد گذشت ، در جنات نعيم مقيم خواهم بود و يا به اليم جهيم گرفتار خواهم گشت ، پروردگارا از خطيئات ما درگذر و توفيق طاعت و عبادت ببخش و مغفرت ارزانى كن . »
من ميان گفت و گريه مىتنم * خود بگويم يا بگريم چون كنم ؟
گر بگويم فوت مىگردد بكا * ور بگريم چون كنم حمد و ثنا ؟ »
پس از اتمام سخن ، گفت : « اين دو شعر از مثنوى است با آنكه در آن ايام تعصب بهدرجهاى بود كه كسى به اشعار مولوى استشهاد نتوانستى كرد ، معذالك ميرزا اعتنا به اين حرفها نداشت » . سخن كه بدينجا رسيد عبدالبهاء باز بدان شاعرك خواندن فرمود و باز مجلس همچنان با مناجات و كلمهى فى امانالله برهم خورد .
ملاقات خصوصى
روز سوم به توسط شوقى افندى اجازه خواستم كه تنها شرفياب شوم تا امانات و عرايضى كه با خود دارم تقديم كنم . اذن صادر شد ، قبل از ظهر مرا خواستند رفتم ، اشيايى كه بعضى از دوستان پيشكش كرده بودند تسليم كردم با لطف پذيرفت و گفت : « زحمت كشيديد . » چون خواستم مكاتيب احبا را بدهم فرمود : « جميع را بر كاغذى خلاصه كن و وقت ديگر بده . » بعد ، از اوضاع ايران و بهائيان تهران سؤالاتى كرد ، با كمال ادب همه را جواب دادم . جرئت و شجاعتم از روز اول خيلى زيادتر شده بود وضمناً در وقت عرض جواب كه بهترين موقع بود با دقت تمام به چشم و روى عبدالبهاء ديده دوختم تا ببينم مىشود نگاه كرد . ديدم هيچ اشكالى ندارد . در هر صورت اين مفاوضه قريب نيمساعت طول كشيد و اگر چه من بالحسن والوجدان