در مسافرخانهى كرمل با آقا محمدحسن خادم و حاجى ميرزا حيدرعلى اصفهانى و ملا ابوطالب بادكوبه كه مىگفتند متجاوز از صد و بيست سال دارد ديدن كرديم . بنده نسبت به اين اشخاص كه از قدماى احبا بودند بىاندازه حرمت مىگذاشتم و در حقيقت از ايشان توقع كرامت مىداشتم ، اين بود كه ملازمت حضور ايشان را غنيمت مىشمردم و از همان روز اول با ايشان طرح انس و الفت ريختم . آنروز را ناهار در مسافرخانه نان و پنير و حلوا و هندوانه خورديم و پس از كمى استراحت قبل از غروب پايين آمده در بيرونى خانهى عبدالبهاء جمع شديم . يكساعت از شب گذشته بود كه يك نفر از بالاى پلهها صلا در داد كه احبا را احضار فرمودند . فوراً جنبش غريبى در همه پديد شد و به سرعت راه پلهها را گرفته يكديگر را پس و پيش كرده داخل اتاق شديم . آنجا ديگر چون مطمئن شديم كه جا گرفتهايم در پايين نشستيم . عبدالبهاء براى اينكه كسى سرپا نماند و همه براى نشستن جائى داشته باشند پىدرپى مىگفت : « بالا بالا به ترتيب بنشينيد تا جا براى سايرين هم باشد . » با اين همه آن چند نفرى كه نجابت نشان داده از ديگران جلو نزده بودند بىكرسى مانده به ناچار بر روى زمين در ميان مجلس نشستند . آنگاه عبدالبهاء از طرف دست راست در حالتى كه دو دستش را بر زير چشمانش گذاشته با حركت خفيف سر همه را از نظر گذراند و از جميع احوالپرسى كرد ، بعد بر جاى خود تكيه زده چشمان خود را بست و به فكر فرو رفت ! حاضرين هم تمام ساكت دست ادب بر سينه نهاده چنانكه گويى نفس ذى نفسى در اين اتاق نيست ! عبدالبهاء پس از لمحهاى سر برآورد و گفت : « تأييد ، قوهى غريبى است ، روح هر كار تأييد آن است و تأييد جميع شئون لازم است . اوقاتى كه در بغداد بوديم من طفل بودم ، يك شاهزادهى ايرانى كه تيمور ميرزا نام داشت پنجاه سال از عمر خود را در شكار صرف كرده بود ، يكروز در كنار شط صيد مرغابى مىكرد و آن مرغابىها جنس مخصوصى بودند ، من هيچ جا از آنها نديدم جز چند سال پيش در طباير كنار دريا ، اينها متصل در حركتاند ، زير آب مىروند و بيرون مىآيند ، تيمور ميرزا يكى از آنها را نشانه گرفت چون تير خالى شد مرغابى زير آب رفته و قدرى
خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 150
مساهمون: فضل الله مهتدى
ص١٥٠