تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 149

مساهمون:

ص١٤٩
محض ورود به اتاق ، گفت : « خوش آمديد . » خوش آمديد ، ابن اصدق نزديك شد تا دست و پايى ببوسد منعش نمود كه به‌جان تو نمىشود ! ما هم حساب كار خود را كرده پس از اذن جلوس نشستيم ؛ اما من قلبم به شدت مىزد و بىاختيار مىگريستم و ضمناً با كمال دقت نگران به عبدالبهاء بودم و حاضر تا مجذوب لقا شوم ؛ ديدم شخصش قامتى نسبتاً كوتاه و شكمى برآمده دارد ، با محاسن سفيد تنك و صورت پرچين و چشمانى نزديك به رنگ آبى و گيسوان بلند ، ولى بيشتر از موها ريخته ، دستار سفيدى بر سر و جبه‌ى گشاد سياهى در بردارد و به عكس‌هايى كه از شمايل او گرفته بودند و قبلًا ديده بودم مانند نبود . پس از ترحيب و تحيت و احوال‌پرسى ، شوقى افندى را فرمود كه : « براى حضرات چايى بياور . » شوقى افندى امتثال نمود ، دگر باره گفت : « چاى بياور مىخواهيم خستگى حضرات را با چاى بيرون بياوريم . » بعد استفسار از اوضاع ايران و احوال احباب كرده پس از آن گفت : « حالا خسته‌ايد برويد بالا قدرى راحت كنيد بعد خدمت شما مىرسيم . » اين بود ملاقات نخستين ما ، اما من هر چند در ملامح « 1 » وجه عبدالبهاء فطنت و ذكا ديدم ، ولى چون آنچه را از قبل شنيده و قطع كرده بودم نديدم ، كمى افسرده شدم و مثل اينكه نمىخواستم باور كنم عبدالبهاء اين كس است ! . از آنجا به راهنمايى ميرزا هادى به مسافرخانه‌ى كوه كرمل آمديم ، ولى من سراپا غرق انديشه‌ام كه آيا مبلغين و واصفين در وصف اين جمال طريق اغراق رفته و يا خود ما را بصر و بصيرت تباه بوده ، بالاخره با خود گفتم دانى چيست ؟ چون ما عمرى را در بعد و فراق ، روزگار به سر برده‌ايم ، البته طاقت اينكه جلوه‌ى تام جمال را ببينيم نداريم ، اين بود كه با ما تفضل كرد و گوشه‌ى چشمى به ما نمود تا منصعق و مدهوش نشويم ! و ان‌شاءالله چون در ما خلق استعداد شود با كمال وجه تجلى خواهد فرمود ! .
هامش
( 1 ) . ملامح : جمع لمحه به معنى خوبى و حسن روى كه آشكار گردد
خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 149 | فضل الله مهتدى