مقابل كوهى ديدم و طرف ديگر منارهى مرتفعى ؛ پرسيدم گفتند آن كوه كرمل است و اين منارهى مسجد عكاست . پس از چند دقيقه كشتى حركت سريع خود را آهسته كرد و همچنان مىرفت تا مقدار هزار قدم بهساحل حيفا مانده لنگر انداخت . كرجى بانان گرداگرد كشتى را گرفتند و مسافرين را پايين آوردند و بر قايق سوار كرده در كنار دريا نزديك گمرك پياده كردند . قضا را ميرزا هادى افنان داماد عبدالبهاء آنجا بود ، اشياى ما را از گمرك گذرانده با كروسه بهداخل شهرمان برد ، ما بهگمان اينكه بهمسافرخانه مىرويم پس از چند دقيقه وارد باغ كوچكى شديم كه عمارت نسبتاً زيبايى بر يكطرف آن ساخته بودند ، بعد از ورود هنوز دوستانى را كه در آنجا بودند درست نديده بوديم و معانقه نكرده كه ناگهان از پلهكان ميرزا هادى صدا زد : « بسمالله بفرماييد ، مسافرين جديد را احضار فرمودند . » دانستيم كه اينجا « بيت مبارك » يعنى خانهى عبدالبهاء است ! .
تصوير عبدالبهاء در واهمهى من
اكثر بهائيان « بهاء » و « عبدالبهاء » را نديده و اوصاف و شمايل و اخلاق او را بيشتر از زائرين و مبلغين شنيده و از آنجايى كه آدمى به هركس كه از مطلوب او سخن گويد مىگرود و بالتبع او را دوست داشته با رغبت كلمات وى را بهگوش مىگيرد ، بهائيان مخلص همين كه مىشنيدند شخصى از حيفا يا عكا آمده پيرامونش جمع مىشدند و فراوان نوازشش مىكردند ، لقمهى چرب و شيرينش مىدادند و شهد و انگبين در كامش مىريختند ، با ديدهى حسرت به وى مىنگريستند و گاهى از شدت اشتياق مىگريستند :
كه تو روى يار ما را ديدهاى * پس تو جان جان ما را ديدهاى
او هم براى گرمى بازار و بگرفتن كار خود و جلب قلوب سادهدلان بهائى ، شروع به گفتن مىكرد و امور عجيبه و حكايات غريبه از آن ناحيه نقل مىنمود و بهاء و