عبدالبهاء را بهكرامات و خرق عادات مىستود ؛ از جمله مىگفت نمىدانيد وجه مبارك چه قدر نورانى است و چشمانش چه اندازه گيرا ! كجا انسان مىتواند به رخسارهاش نگاه كند ! بلى « چشم از آفتاب خيره شود / خيرگى چون فزود تيره شود » ، بسا اشخاصى كه در منتهاى بغض و عداوت بودند به محض روبهرو شدن منقلب و خاضع گشتند !
من خود اگر بخواهم در اين موضوع آنچه شنيدهام بگويم واقعاً 200 صفحه كتابت لازم دارد ، فقط به ذكر دو حكايت كفايت مىكنم ؛ يكى از منسوبان مىگفت : « چون حضور جمال مبارك ( بهاء ) مشرف شديم ايشان با ما حرف مىزدند ، ولى رويشان به طرف دريچه بود . » گفتم : « براى چه ؟ » گفت : « براى اينكه ما تاب مواجهه نداشتيم ، اگر آدمى را زهرهى شير بودى در مقابل چشمان مبارك زهرهاش بدريدى و دلخون شدى ! » از ديگرى شنيدم كه مىگفت : « آنچه بر خاطر انسانى خطور كند او مىداند و ناگفته مىخواند ، چنانكه يكى از رجال مهم ايران بهحضور عبدالبهاء مشرف شد و مؤمن هم نبود در خاطر گذراند اين مدعى اگر اين چراغ را كه بر روى ميز است كتاب مىكردى مرا در حقانيت او شبهه نمىماندى . عبدالبهاء فىالحال گفت : « اى فلان ! گرفتيم كه به قدرت الهى ما اين كتاب را چراغ كرديم چه فايدهاى عايد تو خواهد شد ؟ » آن بر فور به سجده افتاد ، خاضع و مصدق گرديد ! » .
در هر حال اين بنده در اثر اين القائات منتظر زيارت چنين شخصى بودم و اين تصورات را بهطور قطع در شخص عبدالبهاء جمع مىدانستم و ديگر فكر امكان و امتناع آنرا نمىكردم .
ملاقات عبدالبهاء
پس از اخبار ميرزا هادى ، حال ما دگرگون شده و هيجانى غريب در ما احداث گشت كه به زحمت توانستيم از پلهها بالا رفته در اتاق قرار گيريم . پس چند دقيقه عبدالبهاء وارد اتاق شد ، ميرزا هادى و شوقى افندى نيز از پى او آمدند . عبدالبهاء به