بهراه افتاد ، حالت وجد و مسرتى بىاندازه به من دست داد ، پيوسته با خود مىگفتم فردا هيكل حق ! را خواهم ديد ، بهثمرهى وجودم خواهم رسيد ! كشف تام از علم براى من خواهد شد ! پىدرپى سجدهى شكر بهجاى مىآوردم ، اشعار و غزل زمزمه مىكردم ، رقصان و پاىكوبان تنها در سطحهى بالاى كشتى با آمال و آرزوى خود دست در آغوش بودم و در عمر خود شبى را بدان خوشى نيافتهام ؛ چه در پايانش طلوع صبح سعادت حصول غايت مقصود من در دنيا و آخرت بود ! و خوب در نظر دارم اوقاتى را كه در مدرسهى تربيت بهتدريس مشغول بودم و شب و روز در آرزوى تشريف بهمحضر عبدالبهاء بهسر مىبردم وقتى بدان نيت فالى از ديوان خواجهى عرفان حافظ شيرازى رحم الله عليه زدم اين غزل آمد :
حاشا كه من بهموسم گل ترك مى كنم * من لاف عقل مىزنم اين كار كى كنم
كو پيك صبح تا گلههاى شب فراق * با آن خجستهطالع و فرخندهپى كنم
از قيل و قال مدرسه حالى دلم گرفت * يك چند نيز خدمت معشوق و مى كنم
اينجان عاريت كه بهحافظ سپرده دوست * روزى رخش ببينم و تسليم وى كنم
اين غزل و هر شعرىكه در خاطر داشتم و حكايت از عالم جذبه و عشق مىكرد در آن شب خواندم . سپس بهنزد رفقا آمده متفقاً بهمناجات مشغول شديم و قرار شد كه تمام شب را در اين حال بهسر بريم و نخوابيم ؛ كل نوم على المحب حرام عجباً للمحب كيف ينام . الحاصل من در آن بطن شب در كشاكش اين نشئات و غرق در اين لذات بودم تا شب از نيمه گذشت و جز از ظلمت محض در آفاق بحر ، چيزى مشهود نبود « الم تر ان الليل بعد سدوله . عليه لاالصباح الصباح دليل . » كمى استراحت كرده موقع طلوع فجر برخاستم و به بالاى كشتى آمدم ، هوا كمكم روشن شد تا آنگاه كه از كرانه و دريا آفتاب چون طبقى زرين سر از زير آب به در آورد ، پنداشتم كه به تبريك من بيرون مىآيد ! بسيار از آن منظره حظّ روحى بردم . كشتى با كمال سرعت دريا را مىشكافت و مىرفت و به هجوم امواج اعتنايى نداشت .
من با دوربين اطراف و اجانب را نظاره همى كردم تا از ساحل نشانى يابم ، در