تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 145

مساهمون:

ص١٤٥
سهيل به‌ديدن آمدند روحى آن‌وقت كمتر از بيست سال داشت و جميل‌تر از همه‌ى آن خاندان بود ، لباس فاخرى به طرز اروپايى در بركرده و مويى چند كه بر زنخ و عارض داشت از بيخ [ تراشيده بود [ و بر روى آن گرد سفيدى زده بود ؛ بنده را اين منظره در اول وهله خوش نيامد و با خويش گفتم كه اينها به قول خود آل‌الله‌اند بايد در جميع شئون زندگى ساده و بىآلايش باشند و مفتون زيب و آرايش ظاهرى نگردند ، همان جمال الهى و كمال حقيقى ايشان را كافى است ! باز مىانديشيدم كه نه ، آخر خوب و بد حتى حلال و حرام را از اينها بايد آموخت در اين صورت قاعده‌ى ما نبايد عرف و عادت و افكار خودمان باشد ، بلكه اعمال و احوال اينها سرمشق ماست ! بارى پس از ساعتى به اتفاق ايشان عازم خانه‌ى ميرزا محسن افنان شديم . بنده در طول راه در نفس خود آداب حضور و سؤال و جواب با افنان را تمرين مىكردم كه چون اينها به حقايق آداب آشنا هستند و سال‌هاى متمادى از محضر عالم به ماكان و مايكون استفاده كرده و لابد تشبه به او جسته و آئينه‌ى او گذشته‌اند ، چيزى نگويم كه خطا باشد و كارى نكنم كه با صواب وفق ندهد . هنوز از كار ترتيب خطاب و رد جواب در نيامده بودم كه به درب سراچه‌ى افنان رسيديم و داخل شديم . ميرزا محسن از اندرون خانه به در آمد و در بيرونى به صدر صفه برنشست . اين بنده با كمال دقت دو چشم خود را به پيكر و اندام و صورت او دوخته و گوش‌ها را به حرف‌هاى او فرا داده تا مگر نكته‌اى ناديده و ناشنيده نماند . ديدم پيرمردى است به تخمين شصت ساله با قامتى كوتاه و « سرى بىمو چو پشت طاس و طشت » با لباس بلند عربى و فينه‌ى قرمز ، جبه‌اش از برگ‌هاى ممتاز خراسان بود ، دانستم كه از هداياى وارده است كه نصيب او شده . با لهجه‌ى يزدى احوال‌پرسى كرد ، جواب شنيد ، مستفسر خبرهاى تازه شد ، چيزى قابل عرض نبود ! كمى از كسالت خود اظهار كرد باعث تأثر مستمعين گشت و خلاصه از اين قبيل سخنان به‌ميان آمد ، تا وقتى كه نظر به‌رعايت حال او برخاسته روانه شديم و دو روزى در بيروت گردش كرده شب دوم پس از اذان مغرب داخل كشتى گشتيم . از بيروت تا حيفا شش ساعت بيشتر مسافت نيست . شب از نيمه گذشت ، كشتى