اين است كه آدمى به هرچه و هر كه تعلق به دوست دارد دوست بدارد .
همچو مجنون كاو سگى را مىنواخت * پيش او مىبود و نزدش مىگداخت
بوالفضولى گفت اى مجنون خام * اين چه شيد است اينكه مىآرى مدام
گفت مجنون تو همه نقشى و تن * اندرا بنگر تو از چشمان من
كاين طلسم بستهى مولى است اين * پاسبان كوچهى ليلى است اين
اين سگ فرّخ كهف من است * بلكه او همدرد و هم لهف من است
همتش بين و دل و جان و شناخت * كاو كجا بگزيد و منزلگاه ساخت
آن سگى كه گشت در كويش مقيم * خاك پايش به ز شيران عظيم
* * * پس از توقف يك هفته [ اى ] در اسلامبول ، سه نفر مسافر ديگر به ما ملحق شد كه مجموعاً هفت نفر شديم و دوازده روز در اسلامبول با زحمت فوقالطاق . يك بار ديگر از دولت انگليس پس از ارائهى جواز سفارت اجازهى حركت تحصيل كرده با كشتى قارلسبا عازم حيفا شديم .
كشتى شبها حركت مىكرد و هر صبحى در ساحل شهرى لنگر مىانداخت و اگرچه چندين روز طول كشيد تا بهحيفا رسيديم ، ولى فرصت خوبى براى سياحت سواحل و بنادر و جزاير روم داشتيم . از اسلامبول به كلىبلى داردانل آمديم و از مشاهدهى بناى مستحكم و حصار و بارهى آن تنگه تعجب كرديم و در حدود آن بغاز گاهى آثار كشتىهاى غرق شده را از آب بيرون مىديديم از داردانل باز مىرود از آنجا به جزيرهى رودس و بندر مرسين و از مرسين بهجزيرهى قبرس ، پس از آنكه به اسكندرون و طرابلس و بعضى بندرهاى ديگر آنگاه به بيروت رسيديم . كشتى دو روز در بيروت توقف كرد و مجالى داد تا بتوانيم در شهر گردش مفصلى كرده باشيم .
در بيروت شنيدم كه ميرزا حسن افنان داماد عبدالبهاء با دو پسرهايش آنجا هستند ، لذا به منزل فلاح كه آنروز سردستهى بهائيان و امروز سرحلقهى معرضين از ايشان است رفتيم تا وسيلهى ملاقات فراهم آيد . فلاح اخبارشان كرد ، پسرهاى افنان روحى و