تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 132

مساهمون:

ص١٣٢
كرد و در چند جا شعبه‌اى نه نفرى براى آن تعيين نمود و چون مصادف با بعضى كدورت‌ها در بين احباب شد و تمدن هم به ازلى بودن متهم بود ، بعضى از بهائيان شكايت او را به عبدالبهاء عرضه داشتند ، او هم تلگرافاً طردش نمود كه : « تمدن توحش يموتى است . عباس » و مقصود از يموتى يحيايى است ، يعنى ازلى ، چون اسم ازل يحيى بود و متضاد كلمه‌ى يموت ؛ و دأب بهاء و عبدالبهاء بر اين بود كه معاندين و مخالفين خود را با مثال اين قبيل القاب ملقب مىساختند ! چنان‌كه امام جمعه‌ى اصفهان را رفضاء و فشاء ( مار خوش خط و خال ) و ملاباقر نجفى را ذئب و آقا تقى . . . را شقى . . . و آقا محمدجواد قزوينى را جواد بىسواد و مرحوم ملك‌المتكلمين را ملك‌الاخرسين و قس على ذلك . . . بار ديگر چند نفر از بهائيان سعايت از محافل اتحاد نمودند ، تا آنكه عبدالبهاء دگر باره تلگراف كرد : « محفل اتحاد اختلاف است ، بعضى اعضاء همدست تمدن است ، فسخ كنيد ، يمكرون و يمكرون الله . عباس . » 1 - چون اين مقدمات را دانستيد و به اوضاع داخلى بهائيان فىالجمله اطلاعى حاصل نموديد ، عرض مىكنم ميرزا آقا اسدالله نامى اصفهانى كه از قدماى احباب بود و بعداً خواهرزن عبدالبهاء را نيز تزويج كرده از منتسبين گرديد و از بركت اين قرابت به جاه و رتبه‌اى رسيد ، پسرى دارد دكتر فريد امين كه به‌واسطه‌اى استعداد و قابليت ذاتى و مداومت به تحصيل ، زبان انگليسى را به خوبى فرا گرفت و از فنون طبابت بهره و نصيبى برگرفت و در مسافرت عبدالبهاء به اروپا و آمريكا سمت ترجمانى او را داشت ، رفته‌رفته از اخلاص و ارادتش كاست ، به حدى كه علناً مخالفت مىكرد و علت رنجش و كدورت مىشد ، ولى چون منسوب بود كار از مداهنه و مدارا خارج نمىگشت ، تا آنكه از سفر اروپا و آمريكا به حيفا برگشتند . بعد از مدتى ، بىاذن و اطلاع عبدالبهاء به لندن رفت و در آنجا در نزد يكى دو نفر از خانم‌هايى كه با مسلك بهائيت آشنائى داشتند و عبدالهاء را به بزرگى مىستودند اظهار داشت كه من از آن جهت از ايشان رنجيدم كه ايشان را با آزادى زنان مخالف ديدم .