بالاخانههاى كاروانسراى حاجبالدوله عزلت اختيار كرد . در اين بين بعضى از معاندينش فرصت يافته اشخاصى را تحريك به تهديد او كردند و وسايل تخديش ذهن و تشويش خيالش را فراهم ساختند . آن سادهلوح فرمود و به پاسبانان كاروانسرا دستور داد كه به حفظ و حمايت او پرداخته نگذارند كسى به وى آسيبى برساند .
الغرض بنده پس از ورود به تهران طالب ديدارش شدم و نامهى منظوم برايش فرستادم كه : « چرا از دوستان گريز و پرهيز دارى و با ياران نمىآميزى ؟ در هر صورت اگر اجازت دهى مشتاق ديدارم . » با نهايت خوشى پذيرفت و رفتم ديدم در سراى را از درون محكم بسته است و بر اين روى در به خط جلى اين دو بيت را نوشته : « عاقلان بر نفوس رذل شرير / محل سگ نمىگذارندى ، زانكه اشرار رذل بداخلاق / بدتر از سگ هزار بارندى . » با مشت در را كوفتم ، باز كرد داخل شدم كه ديدم هيئتش تغيير كرده و حالش فكار « 1 » گشته ارتياح « 2 » و نشاطش از بين رفته و رنگ رخسارهاش زرد شده ! دلم به هم برآمد ، سلام و تكبيرى گفتم ، تحيت و ترحيبى جواب داد . بالجمله نشستيم و از هر درى سخن پيوستيم . نخست پرسيدمش كه : « اين مضمون غريب چيست كه در پشت نوشتهاى ؟ » گفت : « زبس مرا احباب آزار و اذيت مىكنند ، در مىكوبند ، رد مىگويند ، آب دهن مىاندازند ، من هم اين دو بيت را گفتم و بر آنجا نوشتم . » آنگاه به بث شكوى پرداخت و چندان از بىمهرى احباب سخن راند كه حالش دگرگون شده مرا نيز دلريش كرد ، تا بر قساوت قلب دوستان و حال زار او تأسف خوردم .
و خلاص القول وقايع عارضه بر ميرزا علىاكبر در آن كاروانسرا زياد است و زحماتى را كه متحمل شد فوق طاقت ؛ و چون متجاوز از چهار سال در آنجا منزوى و مخفى بود و نور آفتاب نمىديد بهمرض سل مبتلا گشت . قبل از موتش دست قضا او
هامش
( 1 ) . فكار : غمگين ، رنجيده
( 2 ) . ارتياح : شادى