جمعيت به هيچوجه شدتى نداشت ، چنانكه سيد باب شرب دخان « 1 » را حرام كرده و بعداً عبدالبهاء بىاندازه اظهار كراهت و نفرت از آن نمود و احباب را به جديت به ترك آن دعوت فرمود ، حتى به اين كلمه گويا شد كه : « آرزوى من اين است كه احبا استعمال دخان نكنند » . معذالك درصد يك به بهائيان تأثير نكرد و همچنان بود حال قواعد و مبادى اخلاقى !
با اين همه نمىتوان گفت كه در بين اهل بهاء مردمان نيك نيست و آنانكه گفتند اين جماعت بالفطره فاسق و فاسد اخلاقاند غلط رفتهاند و راه بغض و عناد پيموده .
در هر صورت مطالعهى در اين احوال و دقت در اين اوضاع ، مرا از نشاط و انبساط اوليه انداخت ، ولى درك لذتى ديگر كردم ؛ آن اين بود كه از سادگى محض درآمدم و تا اندازهاى فهميدم در دنيا چه خبر است .
اختلافات داخلى
چون به تهران وارد شدم ، احباب را در جوش و خروش ديدم و سه قضيهى مهم در بين يافتم : 1 - مسئلهى كشف حجاب و حريت نسوان ؛ 2 - خصومت سيد نصرالله باقراف با ابن اصدق ؛ 3 - عزلت ميرزا على اكبر رفسنجانى .
مقدمتاً بايد دانست كه از روزى كه تهران جمعى بهائى در خود ديد و بالنسبه به آن جمعيت ، نفوس مهمى در ميانه پيدا شد با وجود آنها روزى را بىگفتگو به سر نبرد . نخستين قضيهاى كه به ميان آمد و باعث رنجش شد ، معارضهى آقاجمال بروجردى و ملاعلى اكبر شهميرزادى بر سر اين حرف بود كه آقا جمال بر وفق مشرب متصوفه مىگفت : « بهاء خداى غيب منيع لايدرك است » ! و ملاعلى اكبر مىگفت : « اين مقوله كفر است و او مظهر غيب منيع لايدرك است » ! و در اين خصوص سخنها به ميان
هامش
( 1 ) . شرب دخان : استعمال دود ، كشيدن سيگار و قليان و . . .