برگشت از عشقآباد به تهران
با حاجى امين از عشقآباد حركت كرده به تازه شهر وارد شديم و روزى در آنجا مانده با كشتى به بادكوبه آمديم و در مسافرخانه منزل گرفتيم در اين سفر آقاموسى نقىاف را ديديم و او ضيافت مجللى از ما كرد و بسيار محبت نمود و اين نقىاف بعد از حاجى زينالعابدين تقىاف از معاريف و متمولين و ميليونرهاى روسيه بود از وفور ضياع و عقار و ثروت و خواسته و هم از بخل و امساك او حكايتها مىگفتند و با آنكه اظهار بهائيت مىكرد زير بار حقوق صد نوزده نرفته چيزى به عكا نمىفرستاد و هرچه بزرگان اين طايفه نصيحتش كردند سودى نداد ، حرف حسابىاش اين بود كه : « حق نبايد محتاج خلق باشد . » و از اين جهت رؤسا دل خوشى از وى نداشتند و اگر چه عبدالبهاء مىگفت : « ما خود آقا موسى را مىخواهيم نه ثروت او را . » ، معذالك بعد از مرگش بر وى تأسف خورد كه : « با همهى اين مكنت چيزى در راه خدا نداد و الان كسانى را كه در مدت حيات رغبت ملاقات آنها را نداشت اموالش را مىبرند و مىخورند و برايش فاتحه مىخوانند . » و او را مثل عبرتى قرار داد براى ساير متمولين بهائى ! .
اما حاجى زينالعابدين تقىاف يكى از نيكمردان روزگار و مسلمانى بلندهمت و سرحلقهى ابرار به شمار مىرفت . در آن حدود ، كمتر كسى بود كه از عواطف او بهرهور نگشت و از خوان نوالش مغتنم نشد . به حكم « لكل كبد حراء اجر » « 1 » ، هر كس را از هر ملت و طريقت مستحق اعانت مىديد رعايت مىكرد و فور انعام او بهخلق كه فىنفسالامر حقيقت شكر به درگاه خالق بود بهدرجهاى رسيد كه چون حزب بلشويك بر آن اراضى دست يافتند و به اخذ مال و منال مردم پرداخته اصحاب ثروت را از بستر نرم به خاكستر گرم نشاندند ، در پاداش احسان و انعام سابقهاش او را اجازه دادند كه در يكى از عمارتهاى خود مادامالحيات به عزت و راحت زندگى كند و به
هامش
( 1 ) . براى هر جگر تشنهاى پاداشى است