على قزوينى اينجاست ؟ گفتند : بلى شما كيستيد و چه كار داريد ؟ گفتم : من ابوالحسن اردكانىام . آقا على فىالحال مرا بشناخت و به درون دكانم خواند . بعد از تحقيق معلوم شد كه آقايان حاضر از مبلغيناند و خيال سفر به قزوين را دارند و از آقا على مصارف راه مىخواهند ؛ چون دريافتند كه من از قزوين پياده آمدهام ، دلتنگ شدند كه مبادا پيادهروى مبلغين بعدها واسطهى اين عمل ، سنت سيئه شود ، از اين جهت نهانى از من به دستاويز حفظ عز و آبروى « امرالله » در ضمن عريضه شكايت به بهاء كردند ، ولى او در جواب گفته بود : « شهادت مىدهم كه امين بر بهترين كالسكههاى عالم سوار بوده ! »
از خصايص ذاتى حاجى امين اين بود كه به هيچوجه حالت رقت قلب و رأفت نداشت ، هر كس از فقر و تنگدستى شكايتى بر او مىبرد و كمكى مىخواست اگر مرد بود مىگفت برو حمالى و اگر زن بود به اختيار شوهر دلالتش مىكرد ! و در صورتىكه آن عذر ناتوانى مىآورد و اين زيان جمال را بهانه مىكرد ، مىگفت غم مخور كه راحتى ، گوشهاى بگير و بخواب بعد از سه شبانهروز خواهى مرد و از ننگ سؤال رهايى خواهى يافت ! با هر كسى كه از او چيزى مىخواست يا حوالهى وجهى از مركز امر به او مىنمود صفايى نداشت ؛ خواهش را مطلقاً رد مىكرد و حواله را گاهى نكول مىنمود ، از اين جهت رابطهى خوشى با مبلغين نداشت ! بهترين كسان در نزد او اشخاصى بودند كه به او تقديم نقدينه مىكردند در نزد او پارسا و ناپرهيزكار ، زانى و عفيف على السويه بود ! و در نفس الامر عملى را قبيح نمىشمرد ! و با اينگونه اقوال سر و كارى نداشت . او سيم و زر مىخواست از هر دستى كه عطا شود و حقوق الله مىگرفت از هر وجهى كه عايد گردد . بسيار متأثر مىشد اگر مىديد يكى از دوستان خوان كرم گشاده و جمعى را به ضيافت خوانده ؛ بهتر مىدانست كه وجه اين سور و مهمانى را تسليم او كنند . بسيار اتفاق مىافتاد كه در ولائم « 1 » و غرائم در حضور مهمانان محترم ، ميزبان را بهواسطهى اين عمل توبيخ كرده به حماقت منسوب مىداشت . در
هامش
( 1 ) . ولائم : جمع وليمه