تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 124

مساهمون:

ص١٢٤
جرئت تقرب نداشت
« دل و جانم به تو مشغول و نظر بر چپ و راست * تا نفهمند حريفان كه تو منظور منى ! »
قضا را حمام خلوت بود و جز دلاك شخص خارجى در بين نه ، و حاجى منتهز فرصت كه به هر وسيله باشد اظهار حب و دوستى به مولاى خود بنمايد ! از حسن اتفاق سعادتش مساعدت كرده دلاك براى شغلى بيرون رفت ، حاجى به عجله‌ى تمام خود را به بهاء رسانده پايش را بوسه زد . بهاء گفت : « قرار ما اين نبود . » حاجى را از اين سخن و هم ترس اينكه مبادا دلاك برگردد و از اين رابطه اطلاعى يافته مأمورين دولت را خبر دهد سراسيمه كرد و چون خواست به جاى خود بازگردد ، دست از پا نشناخته بر روى سنگ‌هاى مرمر بر زمين خورد و سر تراشيده‌اش بشكست . بالجمله حاجى امين به فراست دريافت كه بايد دست از هر چه هست بكشد و يكباره به بهاء بپيوندد ؛ اين بود كه خدمت امين‌البيان را از دل و جان اختيار كرد تا پس از قتل او شغل امانت به وى تعلق گرفت و چندى نگذشت كه در عالم بهائيت معروف و به جمعيتشان مأنوس و محرم گرديد ، به‌طورى كه هر وقت به هر خانه و به هر جا كه وارد مىشد كسى را از زن و مرد از او پروا نبود و چون به شئون زندگى قيدى نداشت به هرجا وارد مىشد تكلّفى ايجاب نمىكرد و از اين جهت خانه‌ى شخصى نداشت ، هر روز در جايى بود و هر شب در محلى مىغنود و پيوسته در گردش از كويى به‌كويى و از خانه به خانه و اين همه راه سواره نمىرفت ، حتى در اوايل كار خود مسافت شهرى به شهرى را پياده طى مىكرد ، چنان‌كه يك‌سفر بدين نحو از تبريز به تفليس رفت . وقتى براى من حديث كرد كه : « چون از طرف بهاء مأمور به اخذ حقوق شدم و هنوز بسيارى از احبا با آنكه اسم مرا شنيده و ليكن خود مرا نديده و نمىشناختند از قزوين پياده به رشت وارد شدم و لدىالورود به سراغ دكان آقا على در سراى طاقى رفتم . قضا را يكى دو نفر از احباب نيز در دكان نشسته بودند كه ديدند مردى قوى جثه با لباس مندرس و گردآلود در مقابل دكان مىپرسد : حجره‌ى آقا